نمادهای روشن نابرابری
*با چشمانى اشكبار و نگاهى ناباور در انتظار اين است كه شايد كسى برايش سند بگذارد و آزادش كند...
 


 

روشنگری:در کشور ما با حکومت قرون وسطايی اش ظلم و بی عدالتی هزار چهره است و از هر منفذ و ماخذی که بدر آيد دست نيرومند زور و قدرت را پشت خود دارد. از اعدام خيابانی قربانيان فقر و فلاکت در ملا عام, تا کشتار کودکان, از شکنجه و آدم ربايی و ترور خيابانی فعالين کارگری و زبان بريدن ها و ضرب و شتم وحشيانه خانواده ها و حتی کودکان تا پرونده سازی و اخراج از کار و تحميل رژيم گرسنگی. با اين حال ترديد نمی توان کرد که ظلمی که در جمهوری اسلامی به زن و مقام و موقعيت اش, حقوق اش و موجوديت اش روا می شود شنيع ترين و نفرت بارترين است. جمهوری اسلامی با قوانين پوسيده مردسالارانه اش نيمی از جامعه را زنده به گور می خواهد و چون تحميل اين قوانين بر زنان با طبيعت روابط اجتماعی و هنجارهای زندگی شهری در ستيز است, و طغيان و اعتراض و فعاليت اجتماعی نتيجه ناگزير اين تصادم, سرکوب همه جانبه زنان را ادامه می دهد. اينجا نيز ويژگی اصلی کار دستگاه سرکوبگر همان است که همه جا شاهديم: انسان ها هر چه بی پناه تر باشند؛ و هر چه صدايشان بی پژواک تر, به همان ميزان شديدتر و وحشيانه تر مجازات می شوند. و باز البته دردناک ترين مصاديق اين سرکوبگری ها را می توان در توحش رژيم نسبت به زنان مشاهده کرد.
"مريم حسين خواه" از فعالين زن که برای سومين بار راهی زندان شده است به وضعيت فجيع زنی زندانی به نام "ليلا" اشاره می کند. نتيجه ترکيب ستم مردانه و حمايت ظالمانه قاضی ظالم و مرتجع اين زن را به پشت ديوارهای زندان اوين کشانده است. "ليلا" يک زن عادی است که مثل خيلی از زنان ديگر کتک می خورد, مثل خيلی از زنان ديگر پس از "سير" شدن همسر با کودک بيمار به حال خود رها می شود و مثل خيلی از زنان ديگر وقتی به دادگاه و قانون برای اعاده حق خود رجوع می کند, شديدتر و شنيع تر سرکوب می شود. آنچه هولناک است طبع توحش آميز و منزجر کننده قانون رژيم و حکمش در مورد "ليلا" نيست, خصلت نما بودن وضع اين زن است که او را به يکی از نمادهای روشن نابرابری تبديل می کند و اين موضوع در يادداشت مريم حسين خواه از زندان اوين نيز به آن اشاره شده است:


"اينجا زندان است. بند زنان زندان اوين. اولين بار نيست كه به اينجا مى آيم. بار اول نيست كه به اوين مى آيم. بار اول خبرنگارى بودم كه با رئيس زندان سلول به سلول جلو مى رفتم و براى اولين بار سرگذشت زنانى كه به جرم اعتياد، فحشا، و قتل اسير چهارديوارى زندان بودند را مى شنيدم كه بنويسم اما فقط چند كلمه؛ همان قدر كه بودن رئيس اجازه مى داد. همان روز بود كه همه زندانيان در حضور مسئولان بند از شرايط زندان تعريف كردند و گفتند كه مشكلى ندارند، اما هنگام رفتنم، كاغذ مچاله ای را در جيبم گذاشتند كه "به داد ما برسيد، اين جا هيچ كس به فكر ما نيست".

بار دوم من هم زندانى بودم. درست مثل همه آن زندانيان در بند. 30 نفر از فعالان زن در انفرادى بودند و من آشفته و نگران، ميان غم زنانى كه هميشه از آنان مى نوشتم، و سرنوشت نامعلوم دوستانم سرگردان بودم. آن روز براى آنها مهمانى بودم كه به زودى مى رفت.

اين بار، بار سوم اما، همه چيز متفاوت است. حالا من با اين وثيقه صد ميليون تومانى يكى از خودشان هستم. يكى از صدها زنى كه سال ها است گرفتار ديوارهاى بلند اوين اند و هيچ دادرسى ندارند. نه قانون به فريادشان مى رسد، نه خانواده و نه هيچ كس ديگر. اصلا معناى بى پناهى را فقط اينجاست كه مى توان فهميد. در چشمان زنانى كه اگر قانون كمي، فقط كمي، عادلانه تر بود آنها اينك در خانه هايشان در كنار فرزندانشان بودند. زنانى كه هيچ شباهتى به كليشه هاى ما از زنان زندانى ندارند. زنانى كه برخى به خاطر تاب نياوردن قوانين نابرابر خود مجرى قانون شده اند و به گفته قانونگذار قانون شكن.

برخى به خاطر ناآگاهى و فقرى كه هميشه دامن گير زنان بود گرفتار شده اند و برخى همچون ليلا به خاطر اين كه از دادگاه درخواست نفقه كرده اند! باورش سخت است اما ليلا 47 ساله، بيست سال است كه مى خواهد از شوهرى كه او و كودك عقب مانده اش را رها كرده و رفته، نفقه اش را بگيرد و هيچ دادگاهى هنوز به داد او نرسيده. ليلا با چشمان پر از اشك به زمين خيره شده و مى گويد:" هنوز دو سال از ازدواجمان نگذشته بود كه فهميدم شوهرم قبل از من زن داشته. دختر عقب مانده ام كه به دنيا آمد ما را رها كرد و رفت. من ماندم و دو بچه كوچك كه يكى هم عقب مانده بود و بايد خرج دوا و درمانش را مى دادم. شوهرم خانه داشت، ماشين داشت، مال و اموال داشت، من فقط آن قدرى می خواستم كه خرج اين دو بچه بدبخت و مريض را بدهم اما او نداد و هيچ دادگاهى هم محكومش نكرد." وقتى می پرسم:"چرا طلاق نگرفتي؟ مى گويد"هنوز اميدم به قانون است كه شايد نفقه فرزندانم را بگيرم." مى گويد: "فقط ده ميليون تومان هم براى بيست سال زندگى بدهد مى روم و خودم را خلاص مى كنم. نمى دهد اما... دو روز پيش شوهر ليلا در دادگاه گفته نفقه نمى دهد و ليلا و بچه هايش را كتك زده. قاضى ليلايى را كه كتك خورده و شوهرش را كه كتك زده با هم به زندان فرستاده به جرم به هم ريختن نظم دادگاه. آن هم به زندان اوين. شوهرش همان شب سند گذاشته و آزاد شده و ليلا با چشمانى اشكبار و نگاهى ناباور در انتظار اين است كه شايد كسى برايش سند بگذارد و آزادش كند...

هر گاه از بى حقوقى زنان مى گوييم نفقه و مهريه را به رخ مان مى كشند، همه با ين جمله آشناييم که "با داشتن اين ها ديگر چه مى خواهيد؟!) ليلاها و ليلاها، اما نه مهريه اى دارند كه به اتكاى آن بتوانند زندگى كنند و نه نفقه اى. تجربه ليلا مى گويد "مرد اگر بخواهد نفقه نمى دهد" و هيچ قانون و دادگاهى نمى تواند او را وادار به پرداخت نفقه كند و نبايد حقوق بديهى ای همچون برابرى در ديه، ارث، شهادت، حق داشتن طلاق، ... را به بهانه داشتن نفقه و مهريه اى كه گرفتن آن گاه ناممكن مى شود ناديده گرفت.

ليلا يكى از صدها زنى است كه به خاطر قانون نابرابر، زندگى اش را باخته و حالا از تمام دنيا فقط يك سقف آهنى دارد و ديوارهايى كه تمام نمى شود. اين ها را که مى نويسم، چند قدم آن طرف تر از من زنى جوان که بدنش کبود کبود است در حال گريستن است. گريه كه نه ضجه مى زند. سر به ديوار مى كوبد. فرياد مى زند. و مى خواهد خودش را بكشد، با روسرى ای كه به گلو گره زده است. شايد همين نااميدى از قانون و عدالت است كه او را تا چند قدمى مرگ آورده است.

شبى كه روز قبلش تهديد به بازداشت شده بودم در فكر برنامه ای بودم که كه در زندان دوام بياورم. اما حالا مى ترسم وقت كم بياورم. ميان اين همه زنى كه زندگى و دردهاى هر كدامشان مثالى روشن از نابرابرى است.

 

برگشت به‌ صفحه‌ اصلی