• 28آبان :به پيشوازازهفتاد دومين سالروز تـولد فروغ فرخزاد
     

  • http://www.khawaran.com/Aabadi_Forogh.htm
    فروغ

    بارقه ء بودکه خاموش شد

    دوم ديماه (جدی) 1385 هش

    به پيشوازازهفتاد دومين سالروز تـولد

    فروغ فرخزاد بانوی شعرامروزفارسی




    فروغ فرخزا د سرکش ترين بانوی شعرسده ی بيستم ميلادی است. اوسنت شکن جامعه ی ادبی ايران درگستره ی زبان فارسی بود، هرچند که با عمربسيا رکوتاه؛ شتابناک آمد وزود هنگام بسررسيد؛ اما راه ورسم او درشعر فارسی و نقش اودرآفرينش هنری هنوزقافله ی نو سخنی درشعر امروز زنان درزبان فارسی را ساربانی ميکند.

    اين سرايشگرآرامش ناپذيرسخنور باآنکه درنا آسودگی جانکاه زيست، اما بهرروی بيشترين توليد انديشه درسرزمين شعرامروز فارسی را دارد. هوای بسته و زيستن گاه سرزنشگردرباهمی دشوار وسوزنده ی يک خانواده نظامي، فروغ را بسوی ايستايی وپويايی يکسره راند. اوهرگزازنزديکان و بستگان آفرين نشنيد وازسوی کسی نيزرنگ مهردرتيرکش های نشانه براو پديدارنيامد. دريغا که زندگی کوتاهش هم با غم غربت او درخانواده پی ميشد وهم پيرامونيان با اين بانوی نادره سخن بيگانگی ميکردند.

    فروغ در 1313 هش چشم به باغ هستی و زندگی گشود، کودکی و نوجوانی را درخيالات هوايی وکودکانه سرکرد، پس از 13 سالگی اندک اندک مورد بی مهری بزرگان خانواده قرارميگرفت. پدرش سرهنگ نظامي؛ اما شعردوست وذوقی بود. نسبت يافتن مادرو پدر به ارزشهای باوری آنان و بی ميلی فروغ به آن ارزشها؛ آغاز همان ناسازگاريهايی شد که به مرگ او انجاميد.

    درشانزده سالگی با پرويزشاپورکه يازده سال ازاو بزرگتربود ازدواج نمود، اين ازدواج ميتوانست معنای گريز ازخانواده را نيز داشته باشد. درهژده سالگی ( 1331 ) مادرشد وپس ازتولد پسرش کامياردر 1334 هش ازشوهرش جداشد. رنجنامه ی غربت فروغ درخانواده برای هرآشنای نام او روشن است، اما هيچ رنجی نتوانست اورا ازپروردگيها وورزيدنهای شعرآموزی بازدارد. او شعر ميسرود وبا شعر انديشه های زن ايران را بزبان مدرن بازميگفت و نسل خويش را بدوران آينده راهداری ميکرد.

    درهمان نا سازگاری روزگار يعنی سال 1331 نخستين دفترسروده های فروغ بنام اسير؛ که قهرمان اين مجموعه خود اوست چاپ شد. در 1336 دومين دفتراو بنام ديوار دراختيار دوستداران شعر قرارگرفت، درسال 1338 دفترعصيان راپديد آورد و در1341 با دستيابی برقدرت شعری خويش دفتر تولدی ديگر را به شعر امروز فارسی پيشکش نمود.

    روزگارجدايی ودشواريهای تنهايی نتوانست اورا درانديشه کردن و سرودن دچارگسست و ناتوانی بسازد. شاملو، اخوان، نادرپور، سهراب و مشيری همتايان او بودند، فروغ با توانايی انکار ناشدنی يکسره با همه ی شاعران همروزگار خويش پهلو ميداد و درکارسرايش تازه ترين آفريده های بی گذشته سرامد بود.



    پنجـره
    يک پنجره برای ديدن
    يک پنجره برای شنيدن
    يک پنجره که مثل حلقه ی چاهی
    در انتهای خود به قلب زمين ميرسد
    و باز ميشود به سوی وسعت اين مهربانی مکرر آبی رنگ
    يک پنجره که دست های کوچک تنهايی را
    از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کريم
    سرشار ميکند
    و ميشود از آنجا
    خورشيد را به غربت گلهای شمعدانی مهمان کرد
    يک پنجره برای من کافيست
    من از ديار عروسکها می ايم
    از زير سايه های درختان کاغذی
    در باغ يک کتاب مصور
    از فصل های خشک تجربه های عقيم دوستی و عشق
    در کوچه های خکی معصوميت
    از سال های رشد حروف پريده رنگ الفبا
    در پشت ميز های مدرسه مسلول
    از لحظه ای که بچه ها توانستند
    بر روی تخته حرف سنگ را بنويسند
    و سارهای سراسيمه از درخت کهنسال پر زدند
    من از ميان
    ريشه های گياهان گوشتخوار می ايم
    و مغز من هنوز
    لبريز از صدای وحشت پروانه ای است که او را
    دردفتری به سنجاقی
    مصلوب کرده بودند
    وقتی که اعتماد من از ريسمان سست عدالت آويزان بود
    و در تمام شهر
    قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند
    وقتی که چشم های کودکانه عشق مرا
    با دستمال تيره قانون می بستند
    و از شقيقه های مضطرب آرزوی من
    فواره های خون به بيرون می پاشيد
    وقتی که زندگی من ديگر
    چيزی نبود هيچ چيز بجز تيک تک ساعت ديواری
    دريافتم بايد بايد بايد
    ديوانه وار دوست بدارم
    يک پنجره برای من کافيست
    يک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت
    کنون نهال گردو
    آن قدر قد کشيده که ديوار رابرای برگهای جوانش
    معنی کند
    از اينه بپرس
    نام نجات دهنده ات را
    ايا زمين که زير پای تو می لرزد
    تنها تر از تو نيست ؟
    پيغمبران رسالت ويرانی را
    با خود به قرن ما آوردند ؟
    اين انفجار های پياپی
    و ابرهای مسموم
    ايا طنين اينه های مقدس هستند ؟
    ای دوست ای برادر ای همخون
    وقتی به ماه رسيدی
    تاريخ قتل عام گل ها را بنويس
    هميشه خوابها
    از ارتفاع ساده لوحی خود پرت ميشوند و می ميرند
    من شبدر چهار پری را می بويم
    که روی گور مفاهيم کهنه روييده ست
    ايا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خک شد جوانی من بود ؟
    ايا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت
    تا به خدای خوب که در پشت بام خانه قدم ميزند سلام بگويم ؟
    حس ميکنم که وقت گذشته ست
    حس ميکنم که لحظه سهم من از برگهای تاريخ است
    حس ميکنم که ميز فاصله ی کاذبی است در ميان گيسوان من و دستهای اين غريبه ی غمگين
    حرفی به من بزن
    ايا کسی که مهربانی يک جسم زنده را به تو می بخشد
    جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد ؟
    حرفی بزن
    من در پناه پنجره ام
    با آفتاب رابطه دارم

    فروغ در 1337 بدنيای سينما روکرد، او با يافتن نقش زن محوری در فلم " يک آتش " که از سوی گلستان فلم تهيه شد، پايش را در کفشهای هنر هفتم ( سينما ) قالب ساخت. او در چند فلم ديگر نيز جايگاه فرد نخست زن را داشت، اما در سينما ظهور او هماورد شعرش نبود. فروغ با همان ذهن سرشار وباور پولادين به نو گرايی و سبک خاص خويش، در راه پيشبرد شعر فارسی امروز به سوی آينده که خود از آن محروم ماند، بسيار جانفشانی نمود. اورا بيگمان از بزرگان شعر اروز ايران واز شاعرترين زنان زبان فارسی ميشناسند. امادر 33 سالگی با چند سروده ی بی سرنوشت، سرنوشت ديگری برايش رقم خورد. فروغ در 24 بهمن ( دلو ) در اثر حادثه ترافيکی در يک تصادم وحشتناک جان باخت وبا آرزوهای نيمه وناتمام خود به زير خاک رفت. روانت شاد ای بانوی شعر امروزفارسی !


    پرنده مردنی است

    دلم گرفته است
    دلم گرفته است
    به ايوان می روم و انگشتانم را
    بر پوست کشيده ی شب می کشم
    چراغ های رابطه تاريکند
    چراغهای رابطه تاريکند
    کسی مرا به آفتاب
    معرفی نخواهد کرد
    کسی مرا به ميهمانی گنجشک ها نخواهد برد
    پرواز را به خاطر بسپار
    پرنده مردنی ست


    آفتاب می شود
    نگاه کن که غم درون ديده ام
    چگونه قطره قطره آب می شود
    چگونه سايه سياه سرکشم
    اسير دست آفتاب می شود
    نگاه کن
    تمام هستيم خراب می شود
    شراره ای مرا به کام می کشد
    مرا به اوج می برد
    مرا به دام ميکشد
    نگاه کن
    تمام آسمان من
    پر از شهاب می شود
    تو آمدی ز دورها و دورها
    ز سرزمين عطر ها و نورها
    نشانده ای مرا کنون به زورقی
    ز عاجها ز ابرها بلورها
    مرا ببر اميد دلنواز من
    ببر به شهر شعر ها و شورها
    به راه پر ستاره ه می کشانی ام
    فراتر از ستاره می نشانی ام
    نگاه کن
    من از ستاره سوختم
    لبالب از ستارگان تب شدم
    چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل
    ستاره چين برکه های شب شدم
    چه دور بود پيش از اين زمين ما
    به اين کبود غرفه های آسمان
    کنون به گوش من دوباره می رسد
    صدای تو
    صدای بال برفی فرشتگان
    نگاه کن که من کجا رسيده ام
    به کهکشان به بيکران به جاودان
    کنون که آمديم تا به اوجها
    مرا بشوی با شراب موجها
    مرا بپيچ در حرير بوسه ات
    مرا بخواه در شبان دير پا
    مرا دگر رها مکن
    مرا از اين ستاره ها جدا مکن
    نگاه کن که موم شب براه ما
    چگونه قطره قطره آب ميشود
    صراحی سياه ديدگان من
    به لالای گرم تو
    لبالب از شراب خواب می شود
    به روی گاهواره های شعر من
    نگاه کن
    تو ميدمی و آفتاب می شود

    هديه
    من از نهايت شب حرف ميزنم
    من از نهايت تاريکی
    و از نهايت شب حرف ميزنم
    اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بيار
    و يک دريچه که از آن
    به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم




    تولدی ديگر
    همه هستی من ايه تاريکيست
    که ترا در خود تکرار کنان
    به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
    من در اين ايه ترا آه کشيدم آه
    من در اين ايه ترا
    به درخت و آب و آتش پيوند زدم
    زندگی شايد
    يک خيابان درازست که هر روز زنی با زنبيلی از آن می گذرد
    زندگی شايد
    ريسمانيست که مردی با آن خود را از شاخه می آويزد
    زندگی شايد طفلی است که از مدرسه بر ميگردد
    زندگی شايد افروختن سيگاری باشد در فاصله رخوتنک دو همآغوشی
    يا عبور گيج رهگذری باشد
    که کلاه از سر بر ميدارد
    و به يک رهگذر ديگر با لبخندی بی معنی می گويد صبح بخير
    زندگی شايد آن لحظه مسدوديست
    که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ويران می سازد
    و در اين حسی است
    که من آن را با ادرک ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت
    در اتاقی که به اندازه يک تنهاييست
    دل من
    که به اندازه يک عشقست
    به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد
    به زوال زيبای گلها در گلدان
    به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای
    و به آواز قناری ها
    که به اندازه يک پنجره می خوانند
    آه ...
    سهم من اينست
    سهم من اينست
    سهم من
    آسمانيست که آويختن پرده ای آن را از من می گيرد
    سهم من پايين رفتن از يک پله متروکست
    و به چيزی در پوسيدگی و غربت واصل گشتن
    سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
    و در اندوه صدايی جان دادن که به من می گويد
    دستهايت را دوست ميدارم
    دستهايم را در باغچه می کارم
    سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم
    و پرستو ها در گودی انگشتان جوهريم
    تخم خواهند گذاشت
    گوشواری به دو گوشم می آويزم
    از دو گيلاس سرخ همزاد
    و به ناخن هايم برگ گل کوکب می چسبانم
    کوچه ای هست که در آنجا
    پسرانی که به من عاشق بودند هنوز
    با همان موهای درهم و گردن های باريک و پاهای لاغر
    به تبسم معصوم دخترکی می انديشند که يک شب او را باد با خود برد
    کوچه ای هست که قلب من آن را
    از محله های کودکيم دزديده ست
    سفر حجمی در خط زمان
    و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن
    حجمی از تصويری آگاه
    که ز مهمانی يک اينه بر ميگردد
    و بدينسانست
    که کسی می ميرد
    و کسی می ماند
    هيچ صيادی در جوی حقيری که به گودالی می ريزد مرواريدی صيد نخواهد کرد
    من
    پری کوچک غمگينی را
    می شناسم که در اقيانوسی مسکن دارد
    و دلش را در يک نی لبک چوبين
    می نوازد آرام آرام
    پری کوچک غمگينی که شب از يک بوسه می ميرد
    و سحرگاه از يک بوسه به دنيا خواهد آمد
 

 

برگشت به‌ صفحه‌ اصلی