من فرو رفته ام

مرا پناه دهید ای چراغ های مشوش
ای خانه های روشن شکک
 که جامه های شسته در آغوش دودهای معطر
بر بامهای آفتابیتان تاب می خورند
 مرا پناه دهید ای زنان ساده کامل
که از ورای پوست سر انگشت های نازکتان
مسیر جنبش کیف آور جنینی را
دنبال می کند
و در شکاف گریبانتان همیشه هوا
به بوی شیر تازه می آمیزد
کدام قله کدام اوج ؟
مرا پناه دهید ای اجاقهای پر آتش ای نعل های خوشبختی
و ای سرود ظرفهای مسین در سیاهکاری مطبخ
و ای ترنم دلگیر چرخ خیاطی
و ای جدال روز و شب فرشها و جاروها
مرا پناه دهید ای تمام عشق های حریصی
که میل دردنک بقا بستر تصرفتان را
به آب جادو
و قطره های خون تازه می آراید
 تمام روز ‚ تمام روز
رها شده ‚ رها شده چون لاشه ای بر آب
 به سوی سهمنک ترین صخره پیش می رفتم
 به سوی ژرف ترین غارهای دریایی
 و گوشتخوارترین ماهیان
و مهره های نازک پشتم
 از حس مرگ تیر کشیدند
نمی توانستم ‚ دیگر نمی توانستم
صدای پایم از انکار راه بر می خاست
و یأسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود
 و آن بهار و آن وهم سبز رنگ
که بر دریچه گذر داشت با دلم می گفت
نگاه کن
تو هیچگاه پیش نرفتی
تو فرو رفتی

 

فروغ فرخزاد

 

 

 

 

 

 

 

 
   
بازگشت به‌ صفحه‌ اول