3 مرد و 1 زن و آن شب سياه در سبزه‌زار!
 

نيلوفر رستمي

 

منتظر تاكسي بودم كه تاكسي از دور پيدايش شد، تاكسي سفيدرنگ با خط نارنجي. يك‌ربعي مي‌شد كه ايستاده بودم. دو تعميركار ماشين كه همان نزديكي كار مي‌كردند شاهدند كه چقدر ماشين از كنارم رد شدند و بوق زدند اما من سوار نشدم...

و من، همسر فريبا، كمي از ساعت هشت گذشته بود كه در شهر صومعه‌سرا، 35 كيلومتر مانده به لاهيجان، همان‌جا كه زنم را سوار كردند، داشتم كركرة مغازه‌ام را مي‌كشيدم پايين. من نبات‌فروش هستم...

و ما 5 قاضي و ديگر اعضاي محترم دادگاه و وكلاي پرونده، مستحضر هستيد كه بالاخره در آن ساعت شب مشغول به كاري بوديم و يقيناً نمي‌دانستيم تا چند روز ديگر با پروندة جديدي روبه‌رو خواهيم شد، حادثه خبر نمي‌كند...

و ما معلوم نيست در ساعت 8 شب 24 خرداد چه مي‌كرديم! اما به‌هرحال زندگي داشت يك روز ديگرش را تمام مي‌كرد و ما همگي در اين آگاهي شريك بوديم كه تاريكي رختخواب اتفاق‌هاي ناممكن است...
*
اين، گزارشي از يك تجاوز است به روايت آدم‌هاي مختلف و فقط تكه‌اي از يك حجم بزرگ. قضاوت كردن و تشخيص درست و نادرست حرف‌ها در چنين پرونده‌اي مي‌ماند به عهدة آنان كه قرار است قضاوت كنند. ريز ماجرا هم لابد مي‌ماند براي آسمان آبي و ستاره‌هايش و خدايي كه همان نزديكي‌ها بود، يقيناً.

يك ماه بعد از شب 24 خرداد، وكيلي به نام محمد افشين‌فر با مجلة زنان تماس گرفت و خبر داد: «سه مرد به زني متأهل در نزديكي‌هاي جنگل سياهكل تجاوز كرده‌اند. زن شكايت كرده است اما بدون اطلاع همسر... آخر مي‌دانيد كه مردها بالاخره متعصب‌اند، نمي‌توانند اين مسائل را بپذيرند...»
 اما مگر مي‌شود بدون اطلاع همسر؟ يعني همسرش متوجه نمي‌شود؟
○ فكر نمي‌كنم. فوقش هم بفهمد نهايتاً طلاق مي‌گيرند. زن همة اينها را پذيرفته و مُصر به شكايت است. به همسرش گفته براي ماجراي سرقت شكايت كرده، آخر كيف و ساعت و حلقه‌اش را هم دزديده‌اند. مي‌آييد رشت؟
 مي‌آيم.
*
ساعت 20/8 صبح روز يكشنبه 31 تير، مقابل دادگاه تجديدنظر استان گيلان، افشين‌فر، وكيل پرونده، منتظر ايستاده. كمي آن‌طرف‌تر فريبا (شاكي)، زني 27 ساله، درشت‌اندام و چادر و مقنعه‌پوش، به همراه مادرش كه او هم چادر به سر دارد، ايستاده‌اند.
چهل دقيقة ديگر اولين جلسة دادگاه شروع مي‌شود. يك‌ماه از اتفاق با پشت سر گذاشتن دو جلسة بازپرسي و بارها رفت‌وآمد بين كلانتري رشت و لاهيجان گذشته است.
 فريبا، مي‌تواني حرف بزني؟
○ بله.

زير نور آفتاب در جمع چهارنفري، همان‌طور كه عابران از كنارمان رد مي‌شوند، از تجاوز مي‌گوييم، همان‌جور كه مادربزرگم از سيب‌زميني‌هاي پوست‌كنده‌اش در آشپزخانه مي‌گويد. نه فرصتي براي وحشت است و نه همدردي، فقط خودكار است كه تندتند كلمات به زبان‌آمده را مي‌خورد و خش‌خش كاغذ و خياباني پر از آدم.

«ساعت نزديك هشت بود كه از خانة دوستم در لاهيجان آمدم بيرون، مي‌خواستم بروم رشت پيش مادرم. بالاخره بعد از يك ربع تاكسي پيدايش شد. جلو پيرمردي نشسته بود كه كمي بعد پياده شد. آن‌وقت بود كه به راننده گفتم دربست برسانَدَم ايستگاه رشت. ديرم شده بود. كاش آژانس گرفته بودم. خدا نصيب نكند.»

 چرا نخواستي همسرت متوجه شكايت شود؟
○ خانم، زندگي‌ام در خطر است، من فقط دو سال است كه ازدواج كرده‌ام، بعد هم چرا ناراحتش كنم، خودم كم ناراحتم؟ ترس هم دارم، خيلي پرزور و قوي‌هيكل است، مي‌ترسم برود كس و كارشان را شل و پل كند.

كمي مكث مي‌كند و بعد مي‌گويد: «هر سؤالي داري بپرس. من شغل شما را درك مي‌كنم. مدتي در روزنامة ... در رشت نوار پياده مي‌كردم اما بعد ازدواج كردم و خانه‌دار شدم.» افشين‌فر كه تا آن لحظه كنار ما ايستاده بود و احتمالاً نگران بود كه موكلش حرفي نزند كه به ضررش تمام شود با گفتن اين جمله كه «راحت باشيد، خانم‌ها»، رضايت مي‌دهد كه برود و در گوشه‌اي از محوطة جلو ساختمان دادگاه بايستد...

حالا من مانده‌ام و او و حضور دلواپس مادرش كه در قدم‌زدن‌هاي پياپي در كنار ما معنا پيدا مي‌كند و خياباني كه در آن هيچ‌كس گمان نمي‌برد بدن اين زن كه حالا چادر سياه دورش را گرفته يك ماه پيش صحنة تاخت‌و‌تاز سه مرد جوان بوده است.

«خانم، نفسم درنمي‌آمد، گفتم: تو را به فاطمه، تو را به علي ولم كنيد، من زن شوهردارم. مي‌خواستند مرا بكشند، گفتند: چوب را بكنيم تو... چوب بزرگ بود، اين هوا... ]با دست اندازة چوب را نشان مي‌دهد و مي‌زند زير گريه...[ كجا بودم؟ آهان، گفتم دربست برسانَدَم رشت، كمي بعد نمي‌دانم اين به آن زنگ زد يا آن به اين... صداي زنگ تلفن را نشنيدم فقط يكهو فهميدم دارد با تلفن حرف مي‌زند. مي‌گفت: خوب مي‌آيم. صبر كن. كمي جلوتر پسر جواني را سوار كرد كه كنار من نشست. اعتراض كردم كه چرا مسافر زدي. اول گفت: دوستم است، شما ببخشيد. بعد كه اعتراضم بيشتر شد، راننده گفت: خفه‌شو. پسر كناري‌ام هم چاقو درآورد. گفتم: چي‌كار مي‌كنيد؟ ديوانه شديد؟ ولم كنيد بروم... راننده ‌گفت: خفه‌شو، صدايت را ببر. چنگ زدم به پشت گردن راننده، يك لگد هم زدم به پهلوي كناري‌ام اما انگار به ديوار خورده بود. خانم هيكل چاقم را نگاه نكن، هيچ زوري ندارم، اما نمي‌توانستم كه هيچ كاري هم نكنم. داشتند مرا با خودشان مي‌بردند. كناري‌ام سرم را گرفت لاي زانوهايش، چاقو را هم آورد جلو صورتم. گريه مي‌كردم، مي‌گفتم: بگذاريد من برم. راننده مي‌گفت: ما بسيجي هستيم، بايد به حرف‌هايمان گوش كني، بايد لال بشوي. بعد مدتي بالاخره گذاشتند بيايم بالا و راست بنشينم. حلقه و ساعتم را درآوردم. سي هزار تومان هم همراهم بود. آخر، خانم، من هميشه پول زياد برمي‌دارم، خوب شايد اتفاقي افتاد، لازم مي‌شود. گفتم: اينها را بگيريد، ولي بگذاريد بروم. كناري‌ام مي‌خنديد، مي‌گفت: من كرم، نمي‌شنوم. از يك خيابان گذشتيم كه اسمش سيدعلي‌اكبر بود، گفتم يا سيد... كمي جلوتر، تاكسي جلو يك سمند ايستاد. رانندة سمند آمد و سرش را آورد توي ماشين، مرا ديد و خنديد و گفت: امن است، خيالت راحت. گفتم: چه مي‌گوييد، ديوانه شديد؟ گفت: من بسيجي‌ام، نگران نباش، اينها را تنبيه مي‌كنم. نمي‌دانستم چه را باور كنم، مسخره‌ام مي‌كردند. هنوز هم نمي‌دانم راست مي‌گفتند بسيجي‌اند يا نه.
 چرا داد نزدي؟
○ خانم، آنجا خلوت بود، شمال را كه ديدي، خيلي از خيابان‌هايش خلوت‌اند. يك بار كه سرم را بلند كردم، ديدم روي تابلو نوشته: 15 سياهكل. فقط فهميدم نزديك سياهكليم. توي كلانتري متوجه شدم جايي كه مرا بردند نزديك روستايي به نام سوخته‌كوه بوده و محل زندگي‌شان همان‌جاست. نزديك خانه‌شان اين كار را با من كردند، باورتان مي‌شود؟ ]چند دقيقه مكث مي‌كند، انگار توي فكر است و با پشت دست اشك‌هايش را پاك مي‌كند.[ خانم، حتي اگر داد هم مي‌زدم كسي شك نمي‌كرد. وقتي دو تا ماشين كنار هم پارك شدند و آدم‌هايش با هم حرف مي‌زنند جاي شك نمي‌ماند. شما بودي شك مي‌كردي؟ بعد كاري هم مي‌كردي؟ نه، به‌خدا مي‌ترسيدي و فلنگ را مي‌بستي. شب بود خانم، هيچ فريادرسي نبود. ماشين‌ها دوباره راه افتادند، كمي جلوتر به يك بيشه‌زار رسيديم، ماشين را نگه داشتند، كسي كه چاقو دستش بود هلم داد پايين، خودش هم با چاقو افتاد پشت سرم، مي‌گفت اگر داد بزنم چاقو را مي‌زند به پشتم. وسط بيشه‌زار را به اندازة دو تا ماشين صاف كرده بودند. از قبل حرامزاده‌ها آماده كرده بودند. يكي‌شان آمد سمتم. گفتم: «من زنِ شوهردارم، ايدز دارم، مريضم. ولم كنيد، مگر خودتان ناموس نداريد؟» دستش را كرد توي مانتوم، داشت دكمه‌هايم را باز مي‌كرد.
*
وكيل اشاره مي‌كند كه برويم داخل. ساعت 10 دقيقه به 9 است، 10 دقيقة ديگر دادگاه غيرعلني در شعبة 11 به رياست حجت‌الاسلام كاشاني برگزار مي‌شود.
در راهرو، سه متهم پرونده دستبندبه‌دست كنار هم نشسته‌اند. پسرهاي جوان با شلوارهاي راحتي يا ورزشي و بلوزهاي اسپرت‏ ظاهراً با لباس‌هاي زندانشان آمده‌اند تا در اولين جلسة دادگاه از خود دفاع كنند. صورت‌هايشان رنگ‌پريده است و چشم‌هاي يكي‌شان حتي بسته، انگار كه از رختخواب مستقيم آمده‌اند اينجا. وكيل متهمان سن آنها را اين‌طور عنوان مي‌كند: «24، 26، 28 ساله.» وكيل فريبا مي‌گويد: «دقيقاً نمي‌دانم، 23، 27 و 30» و پدر يكي از متهم‌ها مي‌گويد: «والله 23، 24، 25 به‌گمانم...»
اما آنها خودشان چيزي نمي‌گويند جز اين‌كه «ولمان كن بابا... ما كاري نكرديم، حرفي هم نداريم.» و يكي از آنها اضافه مي‌كند: «وكيل داريم، با وكيلمان حرف بزن.»
*
«داشت دكمه‌هايم را باز مي‌كرد. يكي از دكمه‌ها چند روز پيش افتاده بود، به‌جايش سنجاق زده بودم، نمي‌توانست بازش كند، ول كرد، از خيرش گذشت. راننده رفت از صندوق عقب ماشين چوب آورد. اولين ضربه را به قوزك پايم زدند، افتادم زمين. دوباره بلندم كردند. نمي‌دانم چقدر طول كشيد كه همين‌طور سرپا ايستاده بودم، خجالت مي‌كشيدم، درد داشتم، خوار شده بودم. مي‌گفتند: بنشيني، مي‌زنيمت. بعد يكي‌شان رفت از صندوق عقب ماشين زيرانداز آورد، انداخت روي زمين. خواباندنم، كيفم را خالي كرد روي زمين، كارت كتابخانه‌ام را ديد، اسمم را خواند، خنديد و گفت: پس تو فريبايي... فريبا! مسخره‌ام مي‌كردند، حرف‌هاي زشت مي‌زدند، با چوب مي‌زدند تا رضايت بدهم. در جوابية پزشكي قانوني، آثار زخم‌ها نوشته شده: قوزك پايم، كشالة ران‌هايم، باسن، دو تا دست‌ها و سينة سمت چپم همه كبود و زخم شده بود. بعد يكي‌شان چوب را گذاشت روي سينه‌ام كه تكان نخورم نمي‌دانم چقدر طول كشيد، ديگر نمي‌فهميدم، داشتم از درد و غصه مي‌تركيدم، هيچ كاري نمي‌توانستم بكنم. وقتي بلند شدند، رانندة سمند گفت: بكشيمش. چوب را بكنيم... چوب توي دستش بود و من پايين پاهايش خوابيده بودم، گفتم: يا فاطمة زهرا، بفرما كارم تمام است. چوب را مي‌چرخاند توي هوا و من پايين پاهايش خوابيده بودم و هر لحظه فكر مي‌كردم الان چوب فرود مي‌آيد.»
*
جيغ زني فضاي راهرو را پر مي‌كند، مادر يكي از متهم‌هاست، همان كه كنار مادر فريبا پشت درِ شعبة 11 نشسته بود، حالا افتاده روي زمين جلو پاهايش. مانند مادر فريبا چادر به سر دارد، دمپايي به پا و چهرة آفتاب‌سوخته و دست‌هاي ترك‌خورده.
«خانم ببخش، اينها جواني كردند، غلط كردند، احمق‌اند، شيطان گولشان زده.»
مادر فريبا سر تكان مي‌دهد و او كه زمين افتاده همچنان به خواهش‌هاي خود ادامه مي‌دهد: «ببخش، ببخش.» دختري دستش را مي‌كشد و با اشاره مي‌خواهد كه تمام كند. خانواده‌هاي متهمان همه آمده‌اند و حالا چند نفر ديگرشان هم به اين جمع اضافه شدند.
مادر فريبا: «چرا بايد ببخشم؟ اصلاً خود او ]اشاره به فريبا[ بايد رضايت بدهد، من چه بگويم؟ مگر با من اين كار را كردند؟»
مادر از زمين بلند مي‌شود و به‌آني مي‌رسد جلو فريبا: «خانم، اينها يك گهي خوردند، تو بزرگواري كن. كنيزت مي‌شوم. آب و جارو مي‌كنم خانه‌ات را. گه خوردند.»
فريبا مي‌گويد: «اگر با دختر و خواهرتم هم اين كار را مي‌كردند باز هم مي‌گفتي حالا يك گهي خوردند؟»
دختر كوچك دوباره مي‌آيد و اين بار با خشم مادرش را بلند مي‌كند. مادر مي‌گويد: «اين دختر كر و لال است. هر شب براي نجات برادرش دعا مي‌كند. به خاطر اين ببخش.»
فقط پنج قدم كافي است كه متهمان را به فريبا برساند. در فضاي كوچك راهرو همه در يك كانون جمع شده‌اند. يكي از متهم‌ها زير لب چيزي مي‌گويد و مردي كه احتمالاً پدرش است به او تشر مي‌زند.
اگر به رأي پنج قاضي، حكم اين پرونده تجاوز اعلام شود مجازات متهمان اعدام خواهد بود. حالا خانواده‌ها خوب اين را مي‌دانند و ترسيده‌اند. هرچند كه هنوز با اعلام حكم فاصلة زيادي‌ است.
فريبا درست روبه‌روي متهمان ايستاده و نگاهش به جلو است. اگر جهت نگاهش را دنبال كني، بي‌برو برگرد به جايي مي‌رسي كه متهمان نشسته‌اند. آنها تقريباً 20 روز بعد از آخرين جلسة بازپرسي در كلانتري با هم روبه‌رو شده‌اند. بعد دقايقي دو متهم سرشان را زير مي‌گيرند، مي‌ماند نگاه يكي از آنها و فريبا كه به‌هم قفل شده است. نمي‌داني فريبا مي‌خواهد تمرين مقاومت كند يا به متهمان نشان دهد كه سخت و محكم سر جايش ايستاده و خيال عقب‌نشيني ندارد. لحظه‌اي بعد دوباره نگاهش مي‌رود به كف زمين و يكراست مي‌رود به گوشة ديگر سالن، پنهان از آنها، و تا لحظة شروع دادگاه از جايش تكان نمي‌خورد.
*
«چوب را مي‌چرخاند توي هوا و من پايين پاهايش خوابيده بودم. آن دو نفر كه حالا ايستاده بودند جلوِ ماشين صدايش كردند، چوب را انداخت زمين و رفت كنار ماشين پيش آنها، لابد مي‌خواستند تصميم بگيرند كه با من چه كنند. مانتويم پاره شده بود، روسري‌ام از سرم افتاده بود، خانم خدا نصيب نكند. راه فراري نبود، من هم ديگر نمي‌توانستم بدوم، اصلاً مي‌ترسيدم دوباره كتك بخورم. بالاخره يكي‌شان آمد و گفت: بلندشو. دوباره چاقو را گذاشت پشتم. تا سوار ماشين نشدم باورم نمي‌شد كه گذاشتند زنده بمانم. اين بار سوار سمند شديم و رانندة تاكسي جلوتر رفت. دوباره سرم را زير گرفت و چاقو را جلو صورتم. بعد مدتي ‌جايي نگه داشتند، گفتند: پياده شو. فلكة جانبازان رشت بود، ديگر مي‌دانستم كجام. گريه كردم، گفتم: كمي پول كراية تاكسي به من بدهيد. آخر همة پول‌هايم را برداشته بودند. يكي‌شان 1000 تومان بهم داد.»
*
ساعت نزديك 10 است و هنوز از نمايندة دادستان خبري نيست. تا آمدن او، جلسة دادرسي به تعويق مي‌افتد.
قاضي كاشاني راضي نمي‌شود گفت‌وگو كند و فقط مي‌گويد: «خانم، براي چه اين‌همه راه آمديد اينجا؟ در تهران خودتان كه از اين پرونده‌ها زياد است!»
مادرهاي متهمان هم هيچ‌كدام حرف نمي‌زنند: «برو از مردها بپرس.» هر سه پدر كنار يكديگر ايستاده‌اند. يكي از پدرها داد مي‌زند: «برگرد تهران، من حرفي ندارم، بقيه هم حرفي ندارند.» و مي‌رود گوشة ديگر مي‌ايستد.
اما يكي از پدرها با لبخند مي‌گويد: «باباجان، بيا خودم بهت مي‌گويم. اينها جوان‌هايي هستند پاك، شسته‌ورفته، جزء اوباش نيستند. بچه‌هاي ناز لاهيجان‌اند. بچة من حتي از تاريكي هم مي‌ترسد، آن‌وقت چطور ممكن است چنين كاري بكند؟ سابقه؟ نه عزيزم، هيچ‌كدامشان تابه‌حال پرونده نداشتند. ما از شوراي محله‌مان براي تأييد اين پسرها امضا گرفتيم. كار؟ نه، هر سه بيكارند. ديپلم دارند. بسيجي؟ بله هستند .من خودم كشاورزم، 6 تا بچه دارم. تا حالا كه 47 سالم شده نيامدم اين‌جور جاها. من به پسرم مي‌گفتم: برو ازدواج كن، مي‌گفت: با خرج‌هاي زياد الان نمي‌خواهم دختري را بدبخت كنم. حرف بدي هم نمي‌زد، درست مي‌گفت. حالا مي‌شود كه او با يك زن اين‌طوري برخورد كند؟! شما بگوييد؟» و پدر ديگر مي‌گويد: «اصلاً خانم، اينها يك بار هم نمازشان قطع نشده، هيچ‌وقت دروغ نگفته‌اند. من تاكسي گرفتم كه پسرم باهاش كار كند، تا حالا شكايتي هم نداشتيم. اگر واقعيت داشت من خودم پسرم را مي‌كشتم. اما خانم، ما خودمان تحقيق كرديم از اين زن، جاي خواهرم هستيد، ببخشيد، ولي دروغ مي‌گويد كه شوهر دارد. همسايه‌ها گفتند 7 سال است طلاق گرفته! شوهري در كار نيست.»
پدر اولي، صاحب يكي از نازهاي لاهيجان كه همچنان لبخند بر لب دارد، مي‌گويد: «نمي‌دانم چه مي‌شود خانم عزيز، به‌هرحال مي‌دانيد كه در قانون حرف اول را زن مي‌زند، بله، زن! زن هر چه بگويد پسرِ من بي‌گناهم كه باشد محكوم مي‌شود. طفلي، بندة خدا... اينها نازهاي لاهيجان‌اند.»
*
«پياده كه شدم تازه فهميدم بايد شمارة ماشين را بردارم، اما فقط توانستم دو شمارة اول را بخوانم: 27 ج يا م، تاريك بود، درست نمي‌ديدم. ساعت 1، 5/1 نصف شب بود، هيچ‌كس نمي‌تواند تصور كند چه حالي داشتم! هرچي بگويم نمي‌فهمي! خدا را شكر، اينجا را شانس آوردم و زود يك پيكان قراضه پيدايش شد، سوار كه شدم راننده صورتم را ديد و گفت: دخترجان، چي شده؟ اول بايد مي‌رفتم داروخانه قرص ال‌دي و بتادين مي‌خريدم. پول آنها را رانندة تاكسي داد‏، با من گريه كرد، همدردي كرد و گفت زمانة بدي شده. ازش خواستم فردا بيايد جلو خانه و پولش را بگيرد، اما نيامد. وقتي رسيدم خانه، برادرم بيدار بود. حال و روزم را كه ديد مادر و خواهرم را صدا كرد. خواهرم جيغ مي‌زد كه چي شده. گفتم: هيچي، كيفم را دزديدند، كتك خوردم. آن شب نفهميدم چند تا قرص ال‌دي خوردم، همين يكي را كم داشتم تا سياه‌بخت شوم. اگه شكمم مي‌آمد بالا... آخر من و شوهرم هر دو تالاسمي داريم و نمي‌توانيم بچه‌دار شويم. اگر هم زماني تصميم بگيريم، بايد بيايم تهران پيش يه پروفسور... فردا صبح آن‌قدر خواهرم سين جيمم كرد كه گريه كردم و همه چيز را گفتم. گفت: بايد به خاطر خودت و بقية زن‌ها شكايت كني، وظيفه داري. خواهرم درست مي‌گفت. به مامانم گفتم: با من مي‌آيي برويم براي شكايت؟ گفت: مي‌آيم. صبح شنبه آرام‌آرام سر صبحانه همه‌چيز را برايش گفتم، طفلي مادرم، باز هم گفت: مي‌آيم، حتماً بايد شكايت كني.»
*
مادر فريبا با لهجة غليظ شمالي حرف مي‌زند بنابراين درك معني حرف‌هايش دشوار است. از ميان همة حرف‌هايش فقط همين چند سطر را توانستم كنار هم بگذارم: «صورتش كبود بود، جمعه صبح پيراهن بلندي پوشيده بود، هي دست‌هايش را قايم مي‌كرد، خواهرش آستينش را زد بالا، جاي كبودي‌ها را ديديم... واي خانم، هيچ‌كس نمي‌داند، شوهرش؟ واي، نه، خيلي تنومند است، مثل رستم است، اگر مي‌گفتيم همه را سر مي‌بريد. فقط من و دخترم مي‌دانيم، آبرو داريم. چه مي‌دانم والله... شما مي‌گوييد رضايت بدهيم بهتر است؟ مي‌ترسم كس و كارشان بلايي سرمان بياورند. چه بگويم والله.»
*
«در كلانتري نشاني‌هاي ظاهري آنها را پرسيدند و بعد با اطلاعات پليس لاهيجان تماس گرفتند. با مادر و چند تا مأمور رفتيم آنجا، دوباره تعريف كردم و به سؤال‌ها جواب دادم. از آنجا من و مادرم را بردند ايستگاه تاكسي‌هاي لاهيجان‌ـ‌رشت. گفتند: خوب نگان كن، ببين يكي از اين راننده‌ها نيست؟ نگاه كردم، نبود. گفتند مي‌خواهند محل اتفاق را ببينند. يك ساعت چرخ زديم، نشاني‌هايي كه مي‌دادم اشتباه بود. آن بيشه‌زار انگار رفته بود توي زمين. نااميد شده بودم، فكر مي‌كردم نمي‌توانم پيدا كنم و مسخرة بقيه مي‌شوم و اين‌همه اين‌ور آن‌ور زدن هيچ و پوچ مي‌شود، اما بالاخره خيابان سيدعلي‌اكبر را ديدم. خانم باور كنيد حضرت فاطمه و همين سيدعلي‌اكبر كمكم كردند، قربانشان بروم... كمي هم طول كشيد تا بيشه‌زار را پيدا كرديم هنوز دستمال كاغذي‌ها آنجا بودند. افسر گفت عجب جايي براي خودشان ساختند. خانم، خدا كمكم كرد. باورتان مي‌شود؟ وقتي داشتيم برمي‌گشتيم رانندة تاكسي را ديدم. كنار خيابان داشت مسافر مي‌زد كه رفتند و او را گرفتند. او هم نشاني دو دوست ديگرش را داد.»
*
جلسه ساعت 30/13 تمام مي‌شود. فريبا و وكلا حوصلة صحبت ندارند. ادامة جلسة دادرسي به فردا صبح موكول شده است.
وقتي از پله‌هاي ساختمان پايين مي‌آييم چند نفر از خانواده‌هاي متهمان مي‌خواهند به‌تنهايي با فريبا حرف بزنند، اما مادر و وكيلش هيچ‌كدام از سرجايشان تكان نمي‌خورند. آنها از فريبا مي‌خواهند كه ببخشد و مبلغي را براي اين بخشش پيشنهاد دهد. هر مبلغي كه او بگويد.
صحبت‌ها چند دقيقه‌اي بيشتر ادامه پيدا نمي‌كند، مبلغي گفته نمي‌شود به‌‌عنوان هدية گران‌قيمت براي حماقت شكايت. پول‌ها بالاي سرمان در گردش‌اند، درحالي‌كه احتمالاً هركداممان اين فكر را هم مي‌كنيم كه چقدر پول خوب است!
«همان شب من به تهران برگشتم چرا كه فردا نيز به علت غيرعلني بودن جلسة دادرسي مطلب اضافه‌تري دستگيرم نمي‌شد.»

زن چه‌ها كه نمي‌تواند بكند!
زماني كه با محمد ابراهيم‌نژاد، وكيل متهمان پرونده، تلفني گفت‌وگو كردم، سومين جلسة دادرسي هم تمام شده بود.

 آقاي ابراهيم‌نژاد، نظرتان دربارة اين پرونده چيست؟
○ سه جوان مظلوم گير يك زن ديوسيرت و فاسد‌الاخلاق افتاده‌اند.
 يعني به‌نظر شما تجاوزي صورت نگرفته است؟
○ خير. هرچه بوده با ميل و رضاي خانم بوده. متهمان در حد معقول اشتباه كرده‌اند كه حالا بايد مجازات شوند، اما در همان حد. خانم، من به‌عنوان وكيل اگر به زني اهانت شود معتقدم كه بايد به‌شدت با عواملش برخورد شود، اصلاً شايد وكالت اين پرونده را هم قبول نمي‌كردم. اما اين زن نمي‌تواند شاكي مظلوم باشد.
 اشتباه در حد معقول يعني چه؟
○ خوشبختانه شما خودتان زن هستيد، مستحضريد كه زن چه‌ها مي‌تواند بكند. در همين تهران خودتان كمي كه روسري‌ها عقب‌تر برود، مانتوها تنگ‌تر شود، نابساماني‌هاي زيادي به‌وجود مي‌آيد و به همين خاطر نيروهاي انتظامي مجبور به مداخله و جمع‌آوري مي‌شوند. اين زن هم لوندي كرده، آنها بالاخره جوان‌اند، مستحضريد كه در سن بحراني ازدواج، با اين‌همه مشكلي كه در جامعة ما براي ازدواج وجود دارد و ميزان شهواني بودن جوان‌ها، خوب بالاخره وقتي زني خودش را تسليم مي‌كند سخت است كه پسرهاي جوان خودشان را كنترل كنند. حالا درست است كه زن خودش فاسده بوده، آنها نبايد دنبالش مي‌رفتند، بنابراين بايد مجازات شوند اما جزايشان اعدام نيست.
 آقا چرا مي‌گوييد كه خانم فساد اخلاقي دارد و چطور مي‌دانيد كه خودش را تسليم كرده است؟
○ دلايل به اندازة كافي وجود دارد كه من آنها را در دادگاه عرض كردم. اما چون دادگاه در حال بررسي است من قانوناً اجازه ندارم بيشتر در اين باره صحبت كنم. اصلاً دربارة همان خانه‌اي در لاهيجان كه زن ادعا كرده آن شب از آن آمده بيرون و خانة دوستش بوده، من محرمانه تحقيق كردم. ببخشيد، جاي خواهر من هستيد، خانة ... بوده ديگر. زن فساد اخلاقي مطلق دارد.
 يعني منظورتان اين است كه شاكي روسپي است؟ و آن خانه هم محلي براي روسپي‌ها بوده؟
○ بله، خواهر. حالا بايد شرعاً و عرفاً چنين زني در روزنامه‌ها حمايت شود؟
 حمايتش را بگذاريد به عهدة ما. اما اگر همين الان حرف‌هاي شما را بپذيريم، اين سؤال پيش مي‌آيد كه چرا زن با شكايت‌كردن خواسته خودش را به دردسر بيندازد؟ از اين‌همه