لادن رهبری

 

تو مرا ندیدی که گوشی را گذاشتم

سرم را ناخواسته،

به شیشه ی پنجره کوبیدم

زن بغل دستی ام دستمالی به سویم دراز کرد

انگار اشکی را که هنوز فرونغلتیده بود پیش بینی کرده بود

اما گریه ام را خوردم

و همان لحظه در درونم چیزی شکست

چیزی مرد

چیزی نابود شد.

 

رها شدم.

تو بودی که شکستی؟

نمی دانم اما،

همان جا روی صندلی قطار،

عشق من به تو

بدون وداعی و کلامی

بدون نامه ی خداحافظی با بوسه ی رژلبی زیراش

از وجودم رخت بر کند

و من به طرز احمقانه ای

تاریخ آن روز را به یاد نمی آورم.

 

محض اطلاع بگویم،

موهایم را سیاه رنگ کرده ام

و به جنبش جدیدی پیوسته ام که با امثال تو مبارزه می کند

جنبش ضد مردان چشم چران حشری

که برای هر جانور ماده ای  

آلت راست می کنند.

 
 
  
بازگشت به‌ صفحه‌ اول