در مبحث پیشین به طور خلاصه و در حکم مقدمه، به بیگانگی زن از جنسیت خود و عواقب آن پرداختیم. ا ینک فراتر از مقدمه به مبحث اصلی، یعنی بحث بیگانگی انسان از کار و همزمان به بیگانگی جنسیتی از کار می پردازیم و در نهایت بحث اصلی را دنبال کرده و چرایی، چیستی و چگونگی آنرا واکاوی می کنیم. فعلاً در این مقاله- که در دو بخش ارایه می شود- به جنبه بیگانگی از کار می پردازیم.
بیگانگی جزو واژه های انسان شناسی ایست که معنای بسیار وسیعی از فلسفه تا هنر را شامل می شود. از ادبیات مذهبی گرفته تا فیلسوفان غرب در این باره، در معانی متفاوت این واژه را به کار برده اند. از بینش اخلاقی روسو تا نگاه ایده آلیستی هگل و ماتریالیستی مارکس. بنابراین بسته به نوع بررسی و اینکه کدامیک از بررسی های انجام شده ملاک صحبت ماست، معنای متفاوتی را می توان استنتاج کرد. در این متن سعی شده از دیدگاه شیوه های تولیدی و روابط اجتماعی حاکم بر انسانها در وجوه مختلف آن استفاده شده و مد نظر قرار گیرد. انسان در این معنای به خصوص، همزمان هم موجودی "انسانی" و هم موجودی "طبیعی" است و قسمت مهم قضیه در همینجاست که این "موجود نوعی خاص" هر دوی اینها به طور همزمان و با هم است. از طرفی انسان به عنوان طبیعت در معنای خاص آن، از طبیعت جدا نیست و رابطه ای دو سویه با او برقرار می کند. در این معنای وسیع، خاص و عام از هم جدا نیستند. از همینجا باید در معنای وجودی انسان اندکی تامل کنیم. اینجا فرصت نیست که به نظر اندیشه های مختلف درباره انسان بپردازیم. بلکه باید فقط به چهارچوب مشخصی از انسان به عنوان موجودی که هم انسانی است و هم طبیعی است بپردازیم. به عبارتی قصد، نقد اندیشه ها نیست؛ بلکه پرداختن به بیگانگی جنسیتی است و به ناچار باید به بعضی معانی پرداخت:
- در یک نگاه، انسان، انسان است و هیچ عملی نمی تواند انسان بودن را از او بگیرد. با این نگاه اصولا" بیگانگی انسان معنایی ندارد. چرا که اصولا" باید تعریف مشخصی از انسان داده شود که بگوییم او از این تعریف بیگانه شده. این تعریف می تواند انسان را در هر معنایی تعریف کند.
- در نگاهی دیگر انسان موجودی است که مثلا" مجموعه الف را داشته باشد. بیگانگی در این مفهوم معنا دارد. و این محور بحث ماست.
کار و بیگانگی از آن
تفاوت محتوایی درخت سیب خشکیده با درخت گلابی خشکیده در محتوای صرفاً مادی آنهاست. سوای بحث زیست شناسی آن، هر دوی آنها به یک معنا هستند: از محتوا خالی شده اند. خالی شدن از محتوا به معنای داشتن تفاوت وجودی صرفاً مادی است. موجودی را از وجود –در معنای غیر مادی آن- خالی کردن، به معنای تهی کردن او از محتوا است؛ در این صورت بررسی ایندو درخت، در شکل خشکیده آن است و در مورد انسان همانند بررسی انسان مرده است که محتوایی مستقل را شامل نمی شود. این انسان مرده می تواند زنده، ولی همانند مرده، خالی از محتوا باشد. وجود را در معنای مادی آن می توان به معنای علم تجربی خلاصه کرد: درخت گلابی فلان ساختار را دارد و و درخت سیب بهمان ساختار را دارد. در این معنا وجود فقط در معنای ساختار کاملا" مادی قابل شناسایی است. اما وجود در معنای غیر مادی آن، به معنای مرز قابل شناسایی میان بودن و نبودن است. مرز کاملا" مشخصی میان بودن و نبودن است. چگونه بودن بحث مجزایی است. اینکه من هم اکنون از منظر شخصی خودم، بد هستم یا خوب یا می توانم تلاش کنم که خود را خوب یا بد کنم مباحثی است ورای معنای خود بودن یا نبودن. معنای وجود درخت سیب، در بودن او مثلاً به عنوان وجودی است که سیب می دهد یا هوا را قابل تنفس می کند. نه در معنای مادی و علم تجربی؛ بلکه در معنای محتوایی آن. اینکه چه سیبی می دهد نه؛ منظور سیب دادن است. بنابراین محتوای او بیانگر بودن اوست. این معانی در انسان، معنا و محتوای بسیار پیچیده ای پیدا می کند. انسان برای بودن –وفقط تا اینجای کار برای بودن- باید وجود داشته باشد و وجود او باید لزوماً و همزمان با "شدن" او همراه باشد. شدن انسان نه در معنای شدن غیر قابل تغییر جهان مادی؛ زیرا تغییر در جهان مادی ورای خواست من است و من ناخواسته در حال شدن هستم. بلکه مفهومِ شدن، در معنای هوشمندانه و نه جبرگونه آن. موجودات تظاهرات و تعیینات طبیعت هستند و هر قدر طبیعت به شکلی عمیقتر و پیچیده تر، در موجودی ظهور کند، عمل او هوشمندانه تر می شود. بنابراین انسان به عنوان موجودی که طبیعت در او به شکلی عمیق و پیچیده ظهور کرده، برای اثبات بودن خود نیازمند "کار" است. کار در تمام وجوه مختلف آن. از کار فکری گرفته تا کار هنری و حتی خوش گذرانی. کار در معنای عام آن، هرچه هست انسان را در کلیت، به شکل مجرد خود معنا می دهد. همانند درختی که سیب می دهد. اگر او سیب ندهد، دیگر تفاوت محتوایی دارد با سایر درختهای سیب و آن خالی بودن از معنای درخت سیب بودن است. حال اگر همه درختان سیب، سیب ندهند، نمی توان آنها را درخت سیب نامید؛ زیرا اینک معنایی (محتوایی) دیگر دارند. معنا گرفتن انسان، فقط در معنای بودن اوست و نه در معنای انسانی بودن او. انسانی بودن او هم به معنای طبیعی بودن و جزوی از طبیعت بودن اوست. بنابراین بیگانگی انسان از جایی آغاز می شود که به عنوان موجودی مجرد، از کار بیگانه می شود. شرط بودن انسان، به عنوان عینیتی مستقل از طبیعت – هر چند دارای رابطه ای دوسویه با او و هنوز نه به عنوان یک انسان، بلکه به عنوان موجودی که وجود دارد- کار است. بنابراین برای بیگانگی او، ابتدا لازم است انسان از شرط بودنش تهی شود و سپس و بعد از بیگانگی های دیگری، از طبیعت به عنوان مادر خود، بیگانه شود. گذشته از این بحث، کار آیا در معنای عام آن شامل هر چیزی می شود؟ برای پاسخ به این سوال باید اندکی در رفتارهای فردی و اجتماعی تامل کنیم.
رفع نیاز، موجب خرسندی است. در یک نظام اجتماعی، ما در حال رفع کردن نیاز های دیگران و رفع شدن نیازهای خود هستیم. رفع کردن نیاز می تواند شامل ایجاد مطلوبیت در فرد نیز باشد. یعنی چه بخواهیم و چه نخواهیم وارد یک مراوده اجتماعی –که لزوما" اقتصادی نیست- شده ایم. ساده تر بگویم: بودن در اجتماع جبری نیست؛ زیرا به راحتی می توانیم سر به کوه و بیابان بگذاریم! ولی مراوده اجتماعی ناگزیر است. اجتماع ناگزیر از مراوده است: در غیر این صورت او اجتماع نیست. مجموعه ای از افراد تک افتاده و دور از هم است که نیازی به بودن در کنار هم ندارند. با این اوصاف رابطه ای میان نیاز، رفع نیاز و کار – البته در معنای اجتماعی آن- شکل می گیرد. کار برای بودن، احتیاج به نیاز دارد؛ ولی خودِ نیاز چه؟ اصولا" نیاز مستقل از کار است و بدون آن نیز حضور دارد. در حقیقت نیاز است که کار را معنا می دهد. اینک کار با حصاری به نام نیاز محدود شده است. باز هم تاکید می کنم، نیاز فقط معنای نیاز مادی همانند خوراک نیست؛ بلکه در معنای عام آن، شامل طیف گسترده ای از نیازهای مادی و غیر مادی است که نیاز ایجاد مطلوبیت در انسان نیز یکی از آنهاست. در این تعریف ساده، تجاوز نیز کار و رفع نیاز تلقی می شود! راه گریز از این تسلسل و تکرار چیست؟ در واقع تفاوت مهم –یا لااقل یکی از تفاوتهای بسیار مهم- اندیشه هایی که تعریفی از انسان ارایه می دهند –حتی تعریفی نسبی- در این قسمت است. اندیشه ها، شاید ناخواسته، نا خودآگاه و ناگزیر نیازها، کارها و رفع نیازهای او را، هر چند نهایتا" نسبی، تعریف کرده اند و قسمت اعظم تفاوت محتوای واقعی آنها در اینجاست. اندیشه مذهبی موجود در ایران کار – وظایف - را، کاملا" جنسیتی و به اصطلاح بر اساس توانایی های جنسیتی تقسیم می کند و بر اساس آن حقوق مشخصی را تعریف می کند. در واقع نقطه مبارزه اصلی اندیشه ها، در تعریف چیستی، چرایی و چگونگی انسان است. بعداً و در اواخر سری این مقاله ها به این مسئله باز خواهیم گشت. زیرا با بررسی خودِ بیگانگی، با دیدگاه بازتری می توان به شناخت انسان رسید. ولی فعلاً و تا اینجای کار لازمه بودن انسان در کار است ولی لازمه انسانی بودن در هر کاری نیست. البته باید توجه داشت که این معنی کاملاً نسبی است.
حال به مفهوم بیگانگی از کار و در ادامه به قسمت مهم این بحث یعنی بیگانگیِ جنسیتیِ کار می پردازیم.
انسان کار می کند، ولی محصول کارش متعلق به خود او نیست. یعنی او با کار خود بیگانه است. انسان کار می کند، ولی از سر اجبار؛ آنچه انجام می دهد او را عذاب می دهد. مایه خرسندی و بالندگی او نیست؛ بلکه زجر اوست. زندگی برای او از لحظه آغاز می شود که کار او تمام می شود و می تواند آنچه می خواهد باشد. او مجبور است برای زنده ماندن و رفع اولیه ترین نیازهایش کار کند. او با کار به عنوان اولین بخش بودن بیگانه است. او با خود به عنوان موجودی نوعی و خاص از طبیعت بیگانه است. خوردن و نوشیدنش خصلتی حیوانی دارد. بدیهی است که انسانهای (احتمالاً شاید کم هم نباشند) زیادی را در محیط اطراف خود می شناسیم که اتفاقا" از کار خود لذت می برند و از کار کردن خرسند هستند. ولی آنها عده قلیلی از انسانها هستند -در کلیت جهان- که به آن کاری که واقعاً دوست دارند، مشغول هستند. از سر اجبار، علاقه به شغلی که مورد علاقه ام نیست ایجاد می شود. قسمت مهمی از خروجی انسانی کار، با اینهمه قرن تکامل انسان و کار تا به امروز، این بوده است. قصد ندارم عبارتهایی که اندیشمندان بزرگ تاریخ، به قدر کافی در تبیین بیگانگی از کار و خود استفاده کرده اند، طوطی وار تکرار کنم. همین عبارات کوتاه برای بحث کفایت می کند. بنابراین با پوزش از مخاطب، دنبال کردن این بحث را به خود خواننده می سپارم.
تقسیم کار جنسیتی
استعدادهای مختلف نیست که تقسیم کار را به وجود می آورد؛ بلکه تقسیم کار است که استعدادهای مختلف را می آفریند. لازم است روی این گفته – که اگر حافظه ام به درستی یاری دهد گفته آدام اسمیت است- اندکی تامل کنیم. در بررسی تاریخی تقسیم کار، احتمالا" اولین تقسیم کار–که بسیار جزیی تر از تقسیم کار فعلی بوده است- بر اساس توانایی های فردی انجام شده است. تقسیم کار اجتماعی به منظور تولید بیشتر است و بهره وری بیشتر کار صورت میگیرد. اما همین تقسیم کار موجب محروم شدن انسانها از پرورش سایر استعدادهایشان می شود. به گونه ای که هر فرد فقط در یک رشته خاص و آنهم در یک بخش به خصوص از آن رشته فعالیت می کند. استعدادهای بشری قربانی تقسیم کار و افزایش تولید می شود. بنابراین در تقسیم کار اجتماعی به این توجه می شود که هر فرد در کجا بیشترین میزان بهره وری را دارد و از آنجا که هر فرد برای زنده ماندن نیاز به کار دارد، مجبور است آنجایی کار کند که بیشترین میزان بهره وری و بیشترین فرصت زنده ماندن را دارد! این شرایط ناگزیر جامعه سرمایه داری است و نهایتا" اندکی تعدیل در کیفیت و کمیت کار و رابطه آن با انسان در میان است.
تقسیم کار فعلی موجود در جامعه ما –علاوه بر تقسیم کار اجتماعی-، کاملا" جنسیتی است و اتفاقا" ایده آل تفکر حاکم نیز تقسیم کار کاملاً جنسیتی است. یعنی زن و مرد بنا توانایی های ذاتیشان –که البته واژه درست آن بنا به جنسیتشان است- وظایفی را به عهده می گیرند. این همان کلیشه جنس-نقش است. بنابراین تا اینجای کار و با این نگاه در بودن زن و مرد تفاوتی حاصل نمی شود؛ زیرا هر دو کار می کنند. ولی تناقض این اندیشه دقیقاً از جایی آغاز می شود که چگونه بودن ایندو نیز بررسی شود. چگونه بودن ایندو محتوای آنها را تعیین می کند. زیرا ناخودآگاه میان صورت و محتوای عمل، رابطه ای هر چند جزئی برقرار است.

شکل فوق بیانگر رابطه ای بی واسطه میان انسان و کار، در شکل غیر بیگانه آن است. به عبارتی تنها محدودیت موجود میان انسان و کار، محدودیتهای طبیعی همانند استعداد انجام آن کار است. فرض می کنیم مشغول شدن در کار "الف" نیازمند احراز مجموعه خصوصیتهایی است که نام آنرا "ب" می گذاریم. با بیان غیر جنسیتی – و البته غیر مذهبی، نژادی و ...- هر آنکه بتواند خصوصیتهای "ب" را کسب کند، لایق احراز آن شغل خواهد بود. حتی اگر مثلاً یک درصد از مردان یا زنان یا یهودیان یا هر آنچه می تواند مورد تبعیض قرار گیرد، می تواند این شغل را احراز کند، با این سیستم می تواند صاحب آن باشد. این در مورد همه جوانب کار صدق می کند؛ چراکه اصولاً در ورای معنای جنسیت، نژاد و مذهب قرار دارد. استعداد انجام کار، یعنی توان بالقوه احراز آنرا، می توان واسط بلافصل کار نامید. و این اولین و مهمترین معیار سنجش لیاقت افراد برای احراز یک کار به خصوص است. این جامعه احتمالاً به سمت شایسته سالاری حرکت می کند.

شکل دوم بیانگر کار با واسطه، از طریق فیلتری (وساطت) به نام جنسیت است که بنا به آن، خروجی های مشخصی داده می شود و محصول آن انسانی جنسیتی شده و کاملاً بر اساس الگوهای از پیش تعیین شده است. جالب اینکه این رابطه بر اساس وضعیت متقابل افراد درون اجتماع نیست و کاملاً اشتباه رسم شده است. منظورم این است که کنش و واکنش عوامل اجتماع دو سویه است، نه یک سویه. ولی از آن جهت که این شکل، سیستم ایده آل تفکر حاکم است و ما نیز به دنبال معرفی او و اشتباهاتش هستیم، آنرا آنگونه که هست فرض می کنیم؛ ولی بازهم می گویم شکل صحیح این نمودار رابطه ای دو سویه است. در این نمودار، اصولاً رابطه ای یک سویه است؛ زیرا برآمده از واقعیتهای اجتماعی نیست و بایدها و نه ضرورتها در آن نقش دارند. یعنی رابطه انسان با کار باید و لزوماً جنسیتی باشد و تکامل انسان – حتی در هویت مردانه و زنانه آن- هیچ معنایی ندارد. (نگاه کنید به تلاش حداکثری برای بازگرداندن زنان به کنج خانه علی رغم تغییر وضعیت توانایی های زنان.)
واسط جنسیتی میان انسان و کار
در دیدگاه مردسالار موجود، استعدادها و توانایی های بالفعل و بالقوه افراد، محصول تکامل تاریخی و از جمله تبعیض ها نیست؛ بلکه واقعیتی مطلق است. این شکل تفکر یک سویه خصلت تفکر مردسالار و سیر استدلالی مغالطه آمیز "مصادره به مطلوب" است. همین سیر استدلالی در نگاه قانونی و اجتماعی ما موج می زند و اتفاقاً این نوع استدلال کردن ساده ترین راه برای فرار از کرده های گذشته و "مراحلِ مختلفِ شدنِ تاریخی" است. به عنوان مثال به جای اینکه طرفداران این اندیشه توضیح دهند چه رابطه ای میان خانه نشین کردن زنان و عدم توانایی لازم آنها برای کار اجتماعی وجود دارد، به راحتی و با تنگ نظریِ خاصِ این نوع استدلال، هر دوی اینها را جزو ذات و واقعیت حتمی و حتی بسیاری اوقات ابدی می پندارند. آنچه باید توضیح داده شود، واقعیت پنداشته می شود. هر چه هم که ادای ترک کردن این تفکر را دربیاورند فایده ای به حالشان ندارد؛ زیرا همگان فهمیده اند که هر گاه مردسالاری اعتراف به چیزی می کند، از سر حفظ سایر منافع و عقب نشینی ای موقتی است. زمانی که مردسالاری قبول کند که رفتار، استعداد و ظرفیتهای انسانی در حال تبدیل و تغییر است، آنگاه خود را انکار کرده است. زیرا دیگر چیزی ذاتی نیست و مردسالاری دژِ مستحکمی برای خزیدن به درون آن ندارد. تعریف جنسیتی کار، زنان ایران را در حصاری از جنس انسان جنسیتی گرفتار کرده است.
واسط میان انسان و کار در این سیستم نیز دارای اشتباهات فراوانی است. خانواده اول شامل خانم الف1 و آقای الف2 و خانواده دوم شامل خانم ب1 و آقای ب2 را در نظر می گیریم. تقسیم کار غیر جنسیتی در درون این خانواده بر اساس توانایی های اعضای آن شکل می گیرد. مثلاً خانم الف1 و آقای ب2 وظیفه آشپزی را به عهده می گیرند؛ که آنهم نه ابدی و همیشگی، بلکه قراردادی است. وظایف نه بر اساس جنسیت، بلکه بر این اساس علاقه و توانای تعریف میشوند و ایندو با آنکه جنسیتی خلاف هم دارند ولی یک وظیفه را به عهده دارند. همچنین است سایر وظایف در درون یک نهاد اجتماعی و از جمله خانواده. اما تقسیم کار جنسیتی، مثلاً آشپزی را وظیفه مشخص زن و کار بیرون را وظیفه مشخصی مرد می داند. بنابراین، الگوها از پیش تعیین شده است و استعدادهای خاصی را در افراد پرورش می دهد. از طرفی خود همین شکل گیری وظیفه جنسیتی، به راحتی و بر اثر گذشت زمان به کلیشه تبدیل شده و انسان را به انسان جنسیتی بالفعل، با قابلیت بازتولید خود تبدیل می کند. در این نظام، جنسیت – که در کشور ما فیلتری به نام مذهب نیز به آن افزوده می شود- اولین معیار تعیین وظایف و حقوق است و این دقیقاً خلاف ادعای تفکر حاکم مبنی بر شایسته سالاری است. شایسته سالاری در ابتدا با جنسیت محدود می شود و دقیقاً خلاف آنچه در استنتاج شکل اول بیان شد، استعدادهای افراد اولین معیار نیست. تقسیم کار جنسیتی موجب محرومیت زنان از پیشرفت لازم در زمینه های مختلفی از جمله هنر، سیاست و اقتصاد شده است. چه کسی می تواند انکار کند قسمت اعظم مادرانمان، حتی در سنین چهل سالگی برای خرید کوچکترین وسیله مورد نیاز، دست به سوی شوهرشان دراز می کنند. از آن بدتر حتی برای تفریح و مسافرت نیز باید از او اجازه بگیرند. آزادی اقتصادی زن، خصلتی توخالی و انتزاعی است که برای فرار از آگاهی رو به رشد جامعه تبلیغ می شود. تقسیم کار جنسیتی موجب می شود، استعدادها، خلقیات، شرایط و به طور کلی هستی انسان، از انسان جدا شده و بر او تسلط یابد.
تخاصم کار جنسیتی
تنها کار ضروری و بایدی زن، تن دادن به هر لذت یا فرمانی است که شوهر می خواهد و همه کارهای دیگری که به او محول شده، یا مزیت اقتصادی برای او دارد یا از سر لطف زن است. این بدین معناست که تنها جنبه بالقوه برای رشد او –یا جنبه بالقوه ای که برای رشد او به عنوان یک باید ارزشی در نظر گرفته می شود- شوهر داری و در نهایت خانه داری و بچه داری است. جنبه های دیگر صرفاً خصوصیتهای توصیه شده اند و آنهم نه از روی انساندوستی که از روی خالی نبودن عریضه! زندگی برای زن ساختای تک بعدی دارد و آن، ازدواج و بایدی است که اگر انجام ندهد معصیت بزرگی مرتکب شده است و خود ازدواج نیزبرای زن ساختاری تک بعدی دارد: رشد شخصیت زن، صرفاً و فقط جنبه ای از رشد مرد در کل است. پیشرفت زن در جنبه ای از زندگی تعریف می شود که مرد در آن حضور دارد و ذی نفع است. این جنبه تک بعدی همان تعریف سکسوالیته از زن و تبدیل کار او به کار انتزاعی است. بدین سان کاز زن، از کار واقعی و تولیدی، از کاری که به او هویتی مستقل و بدون وابستگی اقتصادی می دهد به کار انتزاعی –نخست به عنوان کار سکسی- باعث می شود زن نه تنها به پایین ترین سطح بشریت تنزل یابد، بلکه به این معناست که زن، چون سکوسالیته تعریف شده و غایت بودنش در خدمت به مرد –و از مهمتر خدمت جنسی به مرد- است، بنابراین نهایت بودن و تنها وجه بودن او نیز در همین است؛ یعنی در خدمت به مرد و ساختن بتی به نام مرد. نتیجه منطقی این بودن، رقیب دانستن زنان دیگر برای تصاحب این منبع سرشار و الهیِ بودنِ اوست! رقیبی که از قضا بسیار نیرومند است و این رقابتی است برای خود بودن؛ زیرا هستی زن و بودن زن و تنها باید کاری زن، در خدمت به مرد است. می توان رقابت جنسی سنتی حاکم بر روابط میان زنان –حداقل قشر سنتی آن- را به درستی فهمید که ریشه در چه دارد: فرو رفتن زن در وظیفه جنسی ای که برای او تعریف شده است؛ یعنی سکس و سکسی بودن. و این یعنی بیگانگی از دیگر زنها. زیرا زنها رقبای بالفعل او هستند که با حضور قوانین تعدد زوجات و صیغه به راحتی قابلیت بالقوه پیدا می کنند و این یعنی تهدید هستی زن و تنها امکان بودن زن. همینجا منبع استدلال دوستان مردسالار به خوبی آشکار می شود. چون مهمتریم وظیفه زن، انجام خدمات جنسی به مرد، با مختل شدن آن به هر دلیل، مرد می تواند زن دیگری را برای کمک به هر چه بهتر بودنش به تصاحب درآورد: زن اصلی ترین وظیفه اش را انجام نمی دهد و من به عنوان مردی که او را در اختیار دارم این حق را نیز دارم که زنی دیگر، برای کمک به بهتر بودنم اختیار کنم؛ شاید هم او کمک و دستیار همسر اولم باشد! یک سویه بودن این حق را نیز می توان به درستی فهمید.
تا اینجای کار نتیجه تقسیم کار تخاصم میان زنان و رقابتی جنسی (شوهر داری) –والبته رقابتهای دسته دوم در خانه داری و بچه داری- بوده است. اگر رفیق عزیز مردسالار ما اینک حضور داشت، خیلی راحت و بسیار ساده تر از آنکه حتی اندکی به مغزش فشار بیاورد، رقابت جنسی میان زنان را جزو ذات او دانسته و همه این "ذات ها" همچون حوریان مورد علاقه اش از آسمان نازل شده اند. بدینسان تبدیل کار واقعی به کار انتزاعی (سکسی)، تبدیل انسانیت زن به جنسیت خاص زن است و این رابطه ای متخاصم میان زنان است. رقابتهای دیگر در میان زنان، از کسب استقلال اقتصادی تا فعالیتهای اجتماعی و غیره نه تنها وظایف زن نیست که ضد وظایف اوست؛ زیرا او را از وظایف اصلی اش باز می دارد.
از طرفی تخاصم میان مردان نیز وجود دارد. ساختن زندگی بهتر و مناسبتر (حداقل از جنبه اقتصادی و این فقط یک حداقل است) برای خود و خانواده وظیفه اوست و کوتاهی در این وظیفه، یعنی کوتاهی در مردانگی. از طرف دیگر رقابت دایم میان مردان برای تبدیل هر چه بیشتر و بهتر کار واقعی زن به کار انتزاعی زن –که در فرهنگ مردسالار ایران به عنوان ارزش الهی تبلیغ می شود- باعث تولید خصلت آشنایی به نام غیرت مردانه می شود. مردی که غیرت ندارد و توان تبدیل زن به یک انتزاع محض را ندارد اصلاً مرد نیست. قانون و فرهنگ ما نیز برای این غیرت جایگاه ویژه ای قایل شده، حتی اگر آنرا انکار کند. و غیرت، دامن خود مردان را گرفته و آرامش فکری او را که اینک انسانی متعصب با ارزشهایی که شدیداً سکسی شده است از او گرفته. می توان درک کرد که چرا قانون و فرهنگ ما –نهایتاً به طور غیر مستقیم- از قتلهای ناموسی حمایت می کند: قانون و فرهنگ ما مرد را درک می کند! زیرا خود مسسب رفتار اوست. و این یکی از جاهاییست که مردسالاری به ضد خود بدل می شود. هدف، که سالاری مرد است به دست آمده؛ ولی همراه آن، او را –و همراه او زن را- به ورطه نابودی کشانده است. بنابراین تقسیم کار جنسیتی به ناچار به تخاصم در درون دو جنس بدل شده است. این تخاصم در درون دو جنس به تخاصم میان دو جنس تبدیل می شود: زنان تن پرور و خودخواه و بدون توانایی انجام کار تولیدی می شوند و مردان انحصار طلب، محدودیت زا، اقتدارگرا و سالار. تن پروری و عدم توانایی بالفعل کار تولیدی در مقابل فعالیت تولیدی ، و انحصار طلبی، محدودیت زایی، اقتدار گرایی و سالاری در مقابل آزادی بشر است. تخاصم جالبی شکل می گیرد: تولید جنگ دایمی در درون دو جنس و میان دوجنس.
می بینیم که ادعای دوستان درباره اینکه منافع زن و مرد –حداقل در نظام خانواده- در جهت هم است و نه در تقابل با هم، چقدر پوچ و اتفاقاً چقدر معکوس است: رابطه و منافع زنان و مردان کاملاً در تقابل و تخاصم با هم است و رابطه آنها چیزی جز رقابت دایمی برای به نابودی کشاندن هستی شان نیست. اگر اندکی وارد واقعیات جامعه –نه ایده آلهای ذهنی مردسالاری حاکم که جدیداً هم علاقه زیادی دارد که به سمت آن حرکت کند- شویم، موضوع ضد زن بودن کار انتزاعی زن را می یابیم. یعنی کار خانه که اوج هنر زن سنتی ما، یعنی زن ایده آل تفکر مردسالار –به جز شوهر داری- است. تکامل بودن زن بعد از شوهر داری، خانه داری است و او هر کاری می کند، باید از وظایف اصلی اش که در خانه است غافل نشود. اگر او می خواهد کتابی بنویسد، شغلی داشته باشد، فعالیت اجتماعی یا هنری انجا
