مصاحبه با شاهد آخرین لحظات زندگی زهرا کاظمی

 

انجمن حق زنان: بهنام وفاسرشت از فعالین دانشجویی دانشگاه بهشتی بود که سال 79 در رشته ی علوم سیاسی فارغ التحصیل شد. او شاهد حضور زهرا کاظمی در بند انفرادی بود و از آن به عنوان تلخ ترین خاطره اش یاد می کند.

 

شهرزاد نیوز: بهنام وفاسرشت از فعالین دانشجویی دانشگاه بهشتی بود که سال 79 در رشته ی علوم سیاسی فارغ التحصیل شد.

 

اولین دستگیری او در سال 78 به جرم "اقدام علیه امنیت کشور" و ارتباط با اپوزیسیون خارج از  کشور بود که پس از دو ماه بازداشت با سند آزاد  شد. در سال 81 بار دیگر دستگیر شد و اولین حکم اش اعدام بود که در مراحل بعدی بازجویی حکم به 5 سال حبس تغییر کرد. یک سال در انفرادی بود و 4 سال بقیه را در بند عمومی گذراند.

او شاهد حضور زهرا کاظمی در بند انفرادی بود و از آن به عنوان تلخ ترین خاطره اش یاد می کند.

ـ کجا و چگونه دستگیر شدی؟

در اواسط سال 81 در منزل دستگیر شدم. حدود 8:30 شب برای بازگرداندن پسرم از منزل یکی از اقوام از خانه خارج شدم ، خیابان به طرز مشکوکی خلوت بود به محض باز کردن در ماشین صدای شدید ترمز ماشین ها را شنیدم، تعداد زیادی مامور محاصره ام کردند و  با کشیدن کیسه ای روی سرم مرا داخل ماشینی انداختند و  چند خیابان آنطرف تر یکی کیسه را از روی سرم برداشت و گفت: خودشه.

بعد از مدتی حدود 20 مامور مرا تا منزل ام جهت تفتیش همراهی کردند و البته من اطلاعات هارددیسک کامپیوتر و برخی عکس ها و اعلامیه ها را چند ساعت قبل از دستگیری  از دسترس خارج کرده بودم. با این حال بسیاری از لوازم شخصی مرا از جمله کامپیوتر، پاسپورت، حساب های بانکی، شناسنامه، کارت ملی و .... را با خود بردند و مرا به اوین به بخش 209 انتقال دادند و تا یک سال در حبس انفرادی بودم.

ـ نوع شکنجه ها در انفرادی چگونه بود؟

تا پنج ماه زیر بازجویی و تحت شکنجه های مختلف بودم،از  آمپول های بیهوشی گرفته تا کابل زدن، بستن به تخت و جوجه کباب کردن به کار می گرفتند تا اقرار بگیرند ولی موفق نشدند. اجازه نداشتم حتا با نگهبان صحبت کنم. دوره بسیار وحشتناکی بود نه کسی را می دیدم، نه کسی به سراغ ام می آمد؛ شب و روز نیز برایم قابل تشخیص نبود. در طی این مدت بارها به اعتصاب غذا دست زدم و با تمام فشارها فقط به آزادی فکر می کردم.

ـ آیا خانواده تان نیز مورد بازجویی قرار گرفتند؟

بله همسرم بارها مورد بازجویی قرار گرفت و برادرم 6 ماه به زندان افتاد و شغلش را از دست داد.

ـ آیا پس از آزادی از زندان باز مورد تهدید بودید یا موضوع کاملا منتفی شد؟

بله به کرات مورد تهدیدات تلفنی قرار گرفتم و با توجه به اینکه آزادی من به صورت مشروط با وثیقه ی صد میلیون تومانی بود، چندین بار به دادگاه احضار شدم.

ـ چطور شد به فکر خارج شدن از ایران افتادید؟

یک سال پس از آزادی به خاطر فعالیت های دانشجویی حکم بازداشت برایم آمد و هنگامی که به منزل مان جهت دستگیری من حمله کردند، من آنجا نبودم. دو روز بعد توانستم از طریق مرز زمینی از ایران فرار کنم و خودم را به ترکیه برسانم.

ـ شاهد چه صحنه ای از حضور زهرا کاظمی در بند انفرادی بودید؟

در تاریخ سوم تیر 82 هنگامی که در سلول 209 خود بودم، صدای خانمی را شنیدم که داد و فریاد می کرد:  «مرا هول ندهید، مگر من چه جرمی مرتکب شده ام» و مامورین به او ناسزا می گفتند. به نظرم او را به بند 1 به نام بند نسوان که مخصوص زندانیان زن در 209 است، می بردند. شب هنگام چندین بار صدای همان خانم را شنیدم که از وی بازجویی می کردند. شب بعد همان صدا را شنیدم که با فریاد التماس می کرد: «حاج آقا من این کار رو نکردم.» پنجم تیر به علت اعتصاب غذا در بهداری 209 بستری بودم و دکتر کشیک « دکتر اکبری » که از پرسنل وزارت اطلاعات بود، به من گفت چشم بندم را بالا بزنم و مرا به اتاق دوم بهداری 209 که اتاقی مخصوص دندانپزشکی بود برد و سعی می کرد مرا به شکستن اعتصاب غذا و دریافت سرم راضی کند. او مشغول گرفتن فشار خون ام بود که در همین لحظه چهار نفر وارد اتاق اول بهداری شدند. در دست دو نفر باتوم بود و فردی را که در پتو پیچیده شده بود و موهای آشفته اش بیرون بود کشان کشان وارد اتاق کردند و دکتر را صدا کردند. دکتر حدود یک ربع مرا رها کرد و مشغول معاینه ی آن خانم شد. من سه نفر از آن چهار نفر را شناختم که عبارت بودند از قاضی مرتضوی، مظفر تهرانی از پرسنل وزارت اطلاعات و فردی به نام ستوده که از بازجویان وزارت اطلاعات بود. به نظر می رسید که در بین خودشان درگیری دارند و دائم به هم می گفتند تو چرا این کار را کردی و آن یکی می گفت من کاری نکردم و محکم نزدم و مرتب از دکتر سوال می کردند آیا زنده هست یا نه؟ در این لحظه مرتضوی متوجه حضور من در این محل شد و به همراه مظفر تهرانی با مشت و لگد به جان من افتاد و دستور داد مرا به سلول ببرند. از زیر چشم بند پرونده ای بر روی میز ورودی بهداری دیدم که با ماژیک روی آن نوشته شده بود «زهرا (زیبا) کاظمی». صورت آن خانم کاملن خونی بود و در مسیری که مرا به سلول می بردند کف زمین خون آلود بود. پس از نیم ساعت، صدای رفت و آمد و همهمه و سپس صدای آژیر آمبولانس شنیده شد که از محل دور می شد، ظاهرن زهرا کاظمی را به بیمارستان منتقل کرده بودند.

یک هفته پس از آن شب، مرا چهار بار به بازجویی بردند و مرتب سوال می کردند آن شب چه دیدی و چه اتفاقی در بهداری افتاده بود و من هر بار پاسخ می دادم به نظرم کسی حالش به هم خورده بود و او را به بهداری آورده بودند و چیز دیگری ندیدم.

علی رغم گزارش های جمهوری اسلامی مبنی بر اینکه زهرا کاظمی در این سه روز جاهای مختلفی بوده، او از ابتدای دستگیری تا زمان مرگ در بند 209 بود و به وسیله ی بازجویانش و مرتضوی به قتل رسید.

 ـ با توجه به اینکه شاهد آخرین لحظات زندگی زهرا کاظمی بودید، پس از آزادی اقدامی نیز جهت فاش کردن اطلاعات مربوطه کردید؟

بله بارها از طریق سایت ها و رسانه ها این موضوع مطرح شد. دوبار به سفارت کانادا در ترکیه مراجعه کردم و با آنها در این مورد صحبت کردم، ولی حاضر به همکاری نشدند و اعلام کردند که موضوع را می خواهند مسکوت باقی بگذارند.