در نگاه به هستی؛ من زنی انگلیسی بوده‌ام

 

انجمن حق زنان: برخلاف ژان پل سارتر که اعتقاد داشت؛ ادبیات می تواند جهان را دگرگون کند، امروز کمتر نویسنده‌ای خود را پایبند به این رسالت می داند. نویسنده امروز حداکثر این‌که؛ گزارشگر موقعیت خویش است. زمانی ادبیات می کوشید تا بشر را به آینده امیدوار کرده، در او امید بدمد. کنون اما پرسش این است؛ در جهان سراسر یأس و دلهره‌ی موجود آیا نباید به این امید واهی شک کرد؟

 

اسد سیف : (نگاهی به مجموعه داستان "من زنی انگلیسی بوده‌ام" اثر فریبا صدیقیم),: برخلاف ژان پل سارتر که اعتقاد داشت؛ ادبیات می تواند جهان را دگرگون کند، امروز کمتر نویسنده‌ای خود را پایبند به این رسالت می داند. نویسنده امروز حداکثر این‌که؛ گزارشگر موقعیت خویش است. زمانی ادبیات می کوشید تا بشر را به آینده امیدوار کرده، در او امید بدمد. کنون اما پرسش این است؛ در جهان سراسر یأس و دلهره‌ی موجود آیا نباید به این امید واهی شک کرد؟ و پذیرفت که ادبیات زندگی تراژیک انسان را به او یادآوری می کند و می کوشد تا این موقعیت را مورد توجه همگان قرار دهد؟

 

داستان کوتاه همگام با انسان عصر نو در تغییر و تحول است. در واقع همه ما به شکلی داستان‌گو هستیم. کسی نیست که در روز حداقل یک داستان روایت نکند. نقل شفاهی داستان را پیشینه‌ای دراز است. داستان بُعدی ناشناخته از هستی را بر ما آشکار می کند. از عمر داستان کوتاه بیش از 150 سال می گذرد. تا کنون بارها از مرگ آن گفته‌اند و هر بار تولدِ دوباره آن را جشن گرفته‌اند. از چاپ آثار "ناتائیل هاثورن" و "ادگار آلن‌پو" تا کنون داستان کوتاه هم‌چنان دارد نوشته می شود و خواننده دارد.

اگر "یکی بود، یکی نبود" جمال‌زاده را که در سال 1300 خورشیدی نوشته شده، به عنوان نخستین داستان کوتاه ایرانی بپذیریم، در این هشتاد و اندی سال گذشته هزاران داستان کوتاه از صدها نویسنده در ایران منتشر شده. بخش عمده‌ای از این تولیداتِ ادبی به نویسندگان زن تعلق دارد که در سال‌های اخیر حضورشان بر پهنه ادبیات ایران چشمگیر است.

فریبا صدیقیم از جمله همین نویسندگان است که در سال‌های اخیر با انتشار دو مجموعه داستان در ایران بر این جمع افزوده شده. "من زنی انگلیسی بوده‌ام" دومین مجموعه داستان اوست که هشت داستان را شامل است.

انسان در مرکز تمامی داستان‌های او قرار دارد. نویسنده نمی کوشد تا ایده‌آلی از انسان‌ بسازد. می کوشد او را آن‌سان تصویر کند که هست؛ انسانی که کار می کند، عاشق می شود، در هراس زندگی می کند، دربدر و آواره است، خطا می کند و... نویسنده در پی آن نیست که قهرمانی بسازد تا فردایی بهتر را بشارت دهد. اگر قرار است کار دنیا به سامان گردد، سازندگان آن همان‌هایی خواهند بود که حالا هستند، همین انسان‌های عادی که می بینیم. نویسنده بی آن‌که دخالتی در متن داشته باشد، هم‌چون تماشاگری بر واقعه، در سطح می ماند تا همگام با خواننده باشد در کشفِ دنیای شخصیت‌های داستان.

حوادث داستان‌ها بین شیر دادن بچه، شستن ظروف، کار آشپزی، کار در بیرون، رانندگی و... اتفاق می افتد. همه از مشکلات روزمره زندگی سرچشمه می گیرند و اندک اندک عمیق‌تر می شوند و پرسش‌هایی اساسی از زندگی را بسیار ساده طرح می کنند؛ مرگ و زندگی، زندگی زناشویی، گذار یکنواخت هستی، مهاجرت و...

در داستان "من زنی انگلیسی بوده‌ام" زن ایرانی همسایه فکر می کند هر فردی در زندگی گذشته خویش نقشی داشته است و او خود پیش‌تر یک زن انگلیسی بوده که با دو فرزند و شوهرش زندگی می کرده و شوهرش او را در وان حمام کشته است. راوی روزی جنازه زن را در وان حمام او پیدا می کند.

در داستان "بیست حلقه مو" خواهر و برادری در سفر ذهن به گذشته و یادآوری خاطرات، به بررسی شخصیت مادر خویش می نشینند. مادر مبتلا به مرض سرطان سینه، در بیمارستان بستری‌ست. او هرگاه که پدر در مسافرت بوده، مردانی را به خانه می کشاند و به فرزندان می گفت که دوست پدرشان است. مادر زنی خوشگذران، زیبا و شاد بود.

خواهر و برادر زمانی را به یاد می آورند که "همیشه حس می کردم روی در و دیوارهای حیاط چشم کاشته‌اند، هزارتا. برای این‌که مراقب ما باشند...فقط به خاطر اون". از "بیست حلقه مو"ی لوله شده مادر که همیشه بر شانه‌ها افتاده بود، حالا اثری نیست. همه ریزش کرده‌اند. برادر پس از مرگ پدر، در نجاتِ از وضع موجود، از خانه فرار می کند. حال سئوال این است؛ مادر را باید بخشید؟ پسر پدر را مقصر می داند که همیشه از مسئولیت‌ها فرار می کرده. خواهر مادر را گناهکار می داند و می گوید؛ "دلم می خواست از ته دل می بخشیدمش، اما نمی شد.". خواهر و بردادر در بیمارستان کنار مادر هستند و سرانجام در پی بحث و گفت و گو، تصمیم می گیرند کاری کنند تا مادر راحت‌تر بمیرد.

در داستان "تکه‌ای از بهشت" شوهر در پی حوادثی چند، آنگاه که پای زنی دیگر در زندگی او به میان کشیده می شود، سرانجام در سفری به گذشته، همسر خویش را دوباره کشف می کند. او غرق در زندگی‌ روزمره است. هفت سال است که به اتفاق دختر و پسر خویش به آمریکا مهاجرت کرده‌اند. مرد پزشک و زن بیشتر به آشپزی و گردگیری خانه مشغول است. زن هنر تحصیل کرده و زمانی تار می نواخته و آن‌سان که بر می آید تمامی آموخته‌ها و ذوق هنری را فدای کار خانه و خانواده کرده است. آیا مرد این را درک می کند؟ شوهر سرانجام در کشف دوباره همسر خویش، از او می خواهد تا دگربار تار بنوازد و خود به آشپزخانه می رود تا چای دم کند.

در داستان "نزدیک، نزدیک‌تر" که فکر می کنم زیباترین داستان این مجموعه باشد، راوی زنی‌ست که در کافه‌ای به کار اشتغال دارد. از بالای ساختمان روبروی مغازه، مردی قصد دارد خود را به پایین پرتاب کند. زن به پلیس زنگ می زند، در دل آرزو می کند که همکارش، سیندی این صحنه را نبیند. سیندی اما خود در خارج از مغازه شاهد ماجراست. او زن ریزجثه و خوش‌برخوردی‌ست که پانزده سال در این مغازه کار کرده. رابطه‌اش با تمام مشتری‌ها خوب است. کلیه‌هایش را از دست داده و حال "دیالیز" است. راوی در نگاه به مردِ آماده خودکشی و سیندی‌ی برجا میخکوب شده، مضطرب، زندگی سیندی را آن‌سان که خود هر ازگاه روایت کرده، به یاد می آورد؛ صبوری‌اش در کار، خوش و بش با مشتریان، "شکمی که به خاطر دیالیز مثل بشکه‌ای باد کرده"، مهربانی با او و... مرد خود را از بالای ساختمان به پایین پرتاب می کند. سیندی در هراس، بی آن‌که وارد مغازه شود، با شتاب راه خانه پیش می گیرد و داستان پایان می یابد.

در داستان "سه ساعت و چهل و دو دقیقه دیگر" داستان از نگاه دانای کل روایت می شود. مردی در پی بگومگو با دوست دخترش، می خواهد با خرید هدیه‌ای با او به آشتی درآید، غافل از این‌که تا سه ساعت و چهل و دو دقیقه دیگر در تصادف اتومبیل خواهد مرد. زن نیز در خیال آشتی در خانه منتظر اوست، بی آن‌که از ماجرا اطلاعی داشته باشد.

در داستان "میانبر" زنی نویسنده تصمیم دارد در فاصله کار آشپزخانه و خواباندن بچه، داستانی بنویسد. می داند در چنین موقعیتی تنها تصادف می تواند از آن‌چه در ذهن دارد داستانی خوب بسازد. زن احساس می کند "چقدر دلش می خواست شخصیت زنِ داستان را بسازد، گذشته‌هایش را موشکافی کند، فضا بسازد و به داستان عمق بدهد، اما متوجه می شود که تا چهارپنج دقیقه دیگر باید داستان را تمام کند".

زندگی این زنِ داستان‌نویس یادآور سخنان ویرجینیا وولف است در کتاب "اتاقی از آن خود".

در داستان "موهایم را باید اصلاح کنم" راوی مردی‌ست ساکن خارج از کشور که هنوز پس از گذشت چهل سال‌ شکنجه و عذاب مدیر مدرسه را نسبت به خود فراموش نکرده. روزی دوستی به او اطلاع می دهد که مدیر برای دیدار فرزندش به خارج آمده. زنگ می زند و اظهار علاقه برای دیدار می کند. شب تا صبح خواب بر چشم نمی آید، گذشته در برابر دیدگان ظاهر می شود. در ملاقات، کینه سالیان که یاد آن سراسر آزار بود و حقارت، از ذهن فوران می کند، یک به یک بر زبان جاری می گردد؛ فلک کردن، نواختنِ سیلی در روز برفی بر گونه در برابر دیدگان دختری که دوستش می داشت، خط‌کش لای قوزک انگشتان گذاشتن، به یک پا ایستادن توی کلاس، کره‌خر، مادر به خطا و مفت‌خور شنیدن‌ها... راوی به انتقام تمامی این رفتارهای بربرمنشانه، سیلی محکمی بر گوش مدیری می نشاند که هنوز هم فکر می کند؛ این رفتارها برای آدم ساختنِ دانش‌آموزان لازم بوده است.

در آخرین داستان کتاب، "سکه" راوی زنی‌ست که با همسرش به رستورانی وارد می شود به این بهانه که؛ "زن و شوهرهایی که یاد می گیرند باهم حرف بزنند خیلی خوشبخت‌ترند". داستان بر همین محور می گذرد.

 قرار نیست انسان‌ها همان باشند که در رفتار روزانه از خویش بروز می دهند. به روایتی دیگر انگیزه هر رفتاری شاید ورای آن چیزی باشد که نمود بیرونی دارد. برای نشان دادن چنین موضوعاتی که در واقع می تواند مسأله انسان امروز باشد، می توان از وقایع و اتفاقات روزمره بهره گرفت و آن چیزی را از میان آن‌ها برگزید که بتواند در برابر تجربه‌ی خواننده قرار گیرد و او را در دریافت‌ها دچار شک و تردید گرداند. فریبا صدیقیم در داستان‌های خویش نشان داده است که در گزینش و انتقالِ داستانی این تجربه موفق بوده است.

فریبا صدیقیم ساکن آمریکاست و مجموعه داستان "من زنی انگلیسی بوده‌ام" را انتشارات ققنوس در تهران منتشر کرده است.

منبع: شهرزاد نیوز