From: Subject: ???? ???? ? ??????? ???????? ?????? ?? ?? Date: Mon, 29 Mar 2010 19:08:26 +0200 MIME-Version: 1.0 Content-Type: text/html; charset="Windows-1252" Content-Transfer-Encoding: quoted-printable Content-Location: http://www.kanoon-zendanian.org/DOCuments%20(htm)/100329Panhai.htm X-MimeOLE: Produced By Microsoft MimeOLE V6.00.2900.5579 نام= ;ه همسر و = فرزندان = کارگردان = زندانی به = وی

نامه=20 همسر و = فرزندان = کارگردان = زندانی به وی =

 

شاید در = زندان = آزادتری


          = ;  =20
دل نوشته = ای=20 از طاهره = سعیدی ، = سولماز و = پناه پناهی

 

نه=20 جعفر! جوابش  = نه بود. این = همه به شوخی = از ما پرسیدی = و ما این همه = بی توجه=20 از کنار = سؤالت رد = شدیم. تا = بالاخره = آنها به خانه = ما آمدند و = به سؤالت=20 جواب دادند! = آنها در خانه ما = بودند و ما = هر کدام گوشه = ای ایستاده = بودیم. به هر = جای خانه=20 سر می = زدند، می گشتند، = بیرون می = ریختند، ولی = ما هر کدام = با دست های = بسته گوشه ای = ایستاده = بودیم.=20 کامپیوتر= ، دوربین، = فیلم ها، = کاغذ های = یادداشت،=20 دفترچه ها، ... = همه این ها = را جمع می کردند و = می بردند. = مهم نبود. = فقط می = خواستم رفت و = آمدشان قطع = شود تا=20 لحظه ای نگاهمان = به هم بی = افتد. می = دانستم تو هم = نگاهت به = دنبال من و = سولماز=20 است. = کارهایشان که=20 تمام شد، قبل = از این که ما = را هم، مثل = همان خرت و = پرت ها جمع = کنند و=20 ببرند، بالاخره = همدیگر را = پیدا کردیم. = تو فقط = توانستی دست = های بسته ات = را کمی=20 بالا بگیری = و به من = لبخند بزنی. = خدا می داند = همه توانم را = جمع کردم که = لبخندم بزرگ = تر=20 از تو باشد و، دست = هایم بالاتر. = در دلم به تو = گفتم : مهم = نیست. اقلا ً = با همیم. من=20 و تو و سولماز. = پناه هم حتما = ً پیش دوست = هاشه، جاش هم = امن... خیالی = نیست. =20 خیالی هم = نبود، ما که = همیشه پشت = همیم. ولی = خدا می داند = چه قدر تلاش = کردم که = بماند آن=20 لبخند بر صورتم، که = پنهان کند = ناراحتی ام = را از فکر = کردن به تو، = تو که هر چه = می=20 شد به شوخی از ما می = پرسیدی :   = یعنی آدم تو = خونه خودش هم = نمی تونه = آزاد=20 باشه؟ و = آخرین بار = با دست های = بسته در خانه = ات ایستاده = بودی
          = ;  =20  *****
عمه فوت = کرده بود و من که آن = موقع کوچک = بودم، نگاهم = همه اش به تو = بود. فکر می = کردم مگر=20 بابا از = مردن خواهرش = ناراحت = نیست؟ طول = کشید تا = بفهمم تو = ممکن است = ناراحت = باشی، اما=20 گریه نمی = کنی هیچ وقت. تو = ممکن است از = خیلی چیزها = ناراحت باشی: = ممکن است = فیلم هایت را = نمایش ندهند و = ناراحت = باشی، چهار = سال در خانه = بی کار بمانی = و ناراحت = باشی، با=20 هزار جور تهدید و = ممنوعیت = روبرو شوی، = نگذارند از = ایران خارج = شوی، = بازجویی ات = کنند=20 و تو ناراحت = باشی، از تو = بخواهند به = چیزهایی که = برایت مهم = است فکر نکنی = و از=20 آنها حرف نزنی و = ناراحت = باشی، حتی = نزدیک ترین = دوست هایت هم = بخواهند تو = ساکت بمانی=20 و ناراحت باشی، و = ممکن است به = جایی برسی که = کوچک ترین = اتفاق های = زندگی همه = باعث=20 بشوند تو = فقط ناراحت = باشی. اما = گریه که نمی = کنی هیچ وقت. = در این مدت = هر روز دلیلی = برای گریه داشتی، و = تو گریه = نکردی، تا = بالاخره = روزی رسید که = بغضت شکست، و = من هیچ=20 فکر نمی = کردم آن روز، من = دلیل = ناراحتی تو = باشم. آن شب = قبل از این = که ما را از = خانه=20 ببرند، = خواستی با من حرف = بزنی. نشد = تنها باشیم. = یکی از آن ها = هم در راهروی = خانه بالا=20 سرمان ایستاده = بود. مدام = این پا و آن = پا می کرد که = تو زودتر = حرفت را بزنی = و=20 عصبی ات = کرده بود. دست = هایت را بالا = آوردی تا = صورتم را = نوازش کنی = ولی مگر با = دست های=20 بسته می شد؟  و = همان موقع = بغضت شکست : = سولماز = ببخشید که به = خاطر من... فقط=20 قول بده = نترسی.=20 خوب؟ فقط=20 نترس...  و من = خندیدم، به = پهنای = صورتم:  من و = ترس؟ نه = بابا! برا چی=20 بترسم؟ فقط بابا = قول بده = سیگار = نکشیا، خوب؟ = حیفه، حالا = که ترک = کردی... =20 اصلا ً حواسم = نبود که=20 توی زندان = خبری از = سیگار نیست. = فقط همه زورم = را می زدم که = حرف بزنم و = بخندم،=20 تا قایم کنم = ناراحتی ام = را=20 از فکر کردن = به تو ، تو که = در این سال = ها بارها = میتوانستی زیر گریه = بزنی و گریه=20 نکرده بودی. = و حالا برای = آخرین بار در = خانه جلوی من = ایستاده بودی و = صورتت خیس=20 بود
  *****
اگر فکر = کنی توی این = مدت=20 که نیستی = بهتر شدم، اشتباه = کردی. بدتر = شدم، که بهتر = نشدم! فقط = دیگر کسی حال = و حوصله غر = زدن=20 سرم را ندارد که  = پناه ! چرا = این قدر = ساکتی، دو = کلمه هم با = آدم حرف نمی=20 زنی ...   زیاد = با هم حرف نمی = زدیم.  من فکر = می کردم که = بهتر از هر = کس میفهمم = چرا تو=20 توی این چند = سال زیاد = حوصله حرف = زدن نداشتی، = بی کاری و = نشستن در = خانه برای = آدمی که تمام = زندگی اش = در سینما = خلاصه می شد... = من می = فهمیدم، ولی = چه کنم که من = هم ساکت بودم = و=20 چیزی از = این ها با تو = نمی گفتم!  آن = شب دیروقت = توی خیابان = قدم می زدم. = فکر می=20 کردم به تو = که بالاخره = داشتی فیلم = می ساختی. = خوشحال بودم = از تصمیمی که = گرفتی، چون=20 فیلمسازی = برای تو یعنی = برگشتن = انرژی و = زندگی و = شکسته شدن آن = سکوت لعنتی. = قدم می زدم و=20 فکر می = کردم که=20 تا چند دقیقه = دیگر پیش تو = هستم و مثل = تو پرانرژی و = پرحرف. = خوشحال بودم = از این=20 که نزدیک = میشوم به = خانه، به=20 کوچه بن بستی = که این چند = سال برگشتن = از خانه = دوستهایم = به آن معنی بن = بست و = ناامیدی=20 می داد، ولی = حالا چند روز = بود که همه = چیز عوض شده = بود و ...   توی کوچه = شلوغ بود، = آدم=20 هایی با لباس = های یکدست، = بی سیم به = دست، دو تا = وَن بزرگ مشکی. = سر کوچه پشت=20 درختی قایم = شدم و نگاه = کردم به آن = ها، که = وسایلی را در = کیسه های مشکی = داخل ماشین = می=20 کردند، و بعد = آدم ها را، = که یکی یکی = با دست های = بسته از = درِ ساختمان = بیرون = میامدند.=20 تمام گروه = فیلمبرداری= 548; تو، حتی = مامان و = سولماز. همه = تان را سوار = کردند. خشکم = زده=20 بود. ماشینها = دنده عقب از = کوچه بیرون = آمدند و دور = شدند. همه چیز شبیه = به فیلمی شده = بود که در = سکانس بعدش = من تنها، در = خانه به هم = ریخته و خالیمان = ایستاده = بودم.=20 بقایای به هم = ریخته وسایل = فیلمبرداری = و لوازم = صحنه، و = فیلمی که=20 نگذاشتند = هیچ وقت به = پایان برسد. = فیلمی که اگر = ساخته میشد، = قرار بود = تنها=20 به سادگی = روایتگر = داستان=20 زندگی = خانواده ای = باشد، = متفاوت از = فیلم های = قبلیت که در = دل جامعه = میگذشت. و = اگر=20 ساخته می شد، = شاید شخصی = ترین و = انسانی ترین = فیلمی محسوب = می شد که=20 تا به حال = ساخته بودی. = با این حال = حالا هیچ کس = سر صحنه = نبود. صحنه = پایانی،=20 سکوت خانه بود = که زننده تر = از همیشه همه = جا را پر = کرده بود.
*****
آدم های=20 زیادی به خانه ما = آمده بودند و = ما هر کدام = گوشه ای = نشسته بودیم. = آنها می = آمدند=20 و میرفتند و سعی می = کردند = بگویند و = بخندند، ولی = ما هر کدام = گوشه ای = نشسته بودیم. = من = دستهایم را روی = پایم  = گذاشته بودم = و به آنها = نگاه می = کردم. فکر می = کردم چه=20 سال نویی؟ که = چند دقیقه قبل = از رسیدنش = دست بسته تر = و تنها تر از = همیشه بدون = تو در خانه=20 مان نشسته ام... من و = سولماز چند = روز بعد آزاد = شدیم، ولی تو = را نگه = داشتند. ماه=20 آخر سال برایمان = این طور گذشت = که هر روز = ساعت ها جلوی = زندان منتظر = تو بایستیم .=20 کنار همه خانواده = هایی که = زندانی = هایشان آزاد = می شدند و از = پله های = روبروی درب=20 زندان = پایین می آمدند. = همه برایشان = دست می زدیم = و آنها = دستهایشان = را به نشان = آزادی=20 به هوا میبردند. و = ما منتظر = بودیم تا = شاید تو هم، = با دستهای = آزادت که به = هوا=20 برده ای، = از پله ها = پایین بیایی. = هر روز آمدیم = و هر روز = تعداد آدم = های جلوی = زندان=20 کمتر  شد. = تا ظهر آخرین = روز سال که = در آن هم = سلولی تو هم = آزاد شد و، = ما ماندیم و = درب=20 بسته = زندان و تو که = هنوزهم  = آنجا بودی. = چه سال نویی = که در آن حتی = نگذاشتند=20 لحظه تحویل = سال را جلوی درب = زندان، و به = خیال خودمان = کنار تو = باشیم؟ ما را = به تحقیر و=20 توهین از = آنجا دور کردند = و به خانه = فرستادند، = تا لحظه = تحویل سال در = خانه، به فکر = تو=20 باشیم که آخرین بار = با دستهای = بسته اینجا = بودی. تا با = وجود تمام = دوستهایی که=20 عیدشان را = به خانه ما = آورده = بودند، نبود = ِ تو بیشتر = آزارمان دهد. = تا فکر کنیم=20 دوستهایمان = که هیچ، اگر دنیا = هم عیدشان را = به خانه ما = بیاورند، = نبود تو را = بیشتر و = بیشتر=20 احساس می کنیم...دو = دقیقه مانده = به تحویل = سال. به = ایوان می روم = و دور از = همه،=20 می زنم زیر گریه. تو = نیستی، و = رمقی هم نیست = برای لبخندی = که بپوشاند = غصه ام را.=20 مطمئنم از = آن روز که = دستهایم را = برای تو بالا = بردم، آنها = هنوزهم بسته = اند. انگار = آدم=20 هیچ وقت، هیچ جا = آزاد نیست = جعفر، حتی = توی خانه اش. = من هم در = زندان تو قدم = می زنم،=20 همانجا که در تنهایی = ِ تو، سال نو = تحویل میشود. = چه سال نویی، = که همه حواسم = پیش=20 دستهای توست...
*****
دائم = دلیلی برای = گریه=20 کردن هست، و = من مثل تو = نیستم بابا، = که آنها را = ببینم و جلوی = خودم را نگه = دارم. تو را = اذیت می کنند = و من گریه=20 می کنم، تو را به = زندان می = برند و من = گریه میکنم. = تو در زندان = میمانی و من = گریه می=20 کنم. تو در زندان می = مانی و سال = نو می آید و = من گریه = میکنم. در = تلویزیون = همزمان با=20 تحویل = سال، چند تا = تانک نشان می = دهند که = دارند شلیک = می کنند. و من = گریه ام از = سر=20 این فکر = است که=20 جایی زندگی = می کنم که در = آن نشان عید، = تانک و گلوله = است، و هدیه = عید،=20 زندانی بودن پدرم. = این اولین = سال است که = دوست داشتم = روزهای عید = نیایند، و = حالا=20 که آمده اند، = زودتر تمام = شوند. روزهای = عید تلخ تر = از روزهای = کاری اند. در = روزهای=20 کاری = لااقل امیدی به = رسیدگی به = پرونده و = آزادی تو = هست، ولی عید = و تعطیلی، = یعنی=20 سراسر ناامیدی... = بعضی وقتها = هست که فقط = یک نفر = تنهایی ات را = پر می کند. =20 آن یک نفر = که نباشد، در = حضور هزار = نفر دیگر هم = تو بیشتر حس = می کنی که = تنهایی. حالا = هم=20 دوست های زیادی پیش = ما جمع می = شوند تا تنها = نباشیم. تانک = ها در = تلویزیون = شلیک می=20 کنند و = تمام جاهای = نشستن در = خانه پر است. = همه مبهوت = تصویر تانک ها، و = حواس من می=20 رود سمت = تنها جای خالی، = صندلی پشت = میز = کامپیوتر، = جای همیشگی = تو. یادت هست = که چقدر سر=20 آن دعوا داشتیم؟ = تا تو بلند = میشدی پشت آن = مینشستم و به = اینترنت می = رفتم. حالا=20 صندلی همه = اش خالی است، = ولی رغبتی = نیست. در = اینترنت = تنها چیزی که = به چشمم می = آید خبر=20 دستگیری توست، و = همین صندلی = خالی هم هر = لحظه دارد = این خبر را = به من میدهد. = گفتم=20 که، دائم دلیلی = برای گریه = کردن هست. = نگاه کردن به = یک صندلی من = را به گریه=20 میاندازد، و = من اصلا ً مثل = تو نیستم = بابا...
*****
از وقتی که = تو نیستی،=20 بدتر شده ام. = زیاد با کسی حرف = نمی زنم. قدم = می زنم در = خیابان، در = کوچه بن = بستمان، در = خانه،=20 در اتاقم... = خیال می=20 کنم  همه جا = صحنه = فیلمبرداری = است، و من = همیشه درست = لحظه ای می = رسم که=20 گروه = فیلمبرداری = را دستگیر = کرده اند و = برده اند. = خیال میکنم = درون فیلمی=20 قدم میزنم  که = هیچ وقت تمام = نشده و نصفه، = وصل شده به = سکوتی بی = نهایت :=20 کارگردان = در زندان است = و هیچ حرفی = برای گفتن = نیست... با هر = قدم سکوتم = بدون تو، = بزرگ=20 تر شده ام، و حالا فکر = می کنم که = کارگردان = همیشه در = زندان بوده. = یک بار به من = گفتی=20 : وقتی نمیگذارن = کار کنی، = انگار همه اش = توی زندانی.  = و حالا دوست = دارم=20 ببینمت تا با = تو حرف بزنم. و = بگویم شاید = بیشتر از هر = کس میفهمم که = تو خیلی = وقتها پیش، = قبل از=20 این یک ماه، به = زندان = افتاده = بودی، تنها، = و برای همین = با کسی حرف = نمی زدی.=20 میفهمم برای = کسی که=20 تمام زندگیش = در سینما = خلاصه می = شود، بی کاری = بدترین = زندان است. = این که=20 می توانستی = هر جا قدم = بگذاری=20 که صحنه کارت = باشد، اما = عذاب می = کشیدی، چون = نمیگذاشتند کار=20 کنی، چون در = زندان = بودی.
تو حالا = واقعا ً در = زندانی، و در = سلولت نشسته = ای. نمی دانم = اما، شاید تو = حالا = آزادتری!
*****
سال نو = مبارک