عسل: در زندان اوین ترسم ریخت

 

"اگر می‌توانستم می‌گفتم ده بار دیگر کتکم بزنید ولی بازداشتم نکنید. در نهایت رفتیم بازداشتگاه وزرا که بارها درباره‌اش شنیده بودم و بعد هم زندان اوین. از لحظه‌ای که رفتیم وزرا همه ترسم ریخت. حتی اوین ترسناک نبود. خوشحالم که این ترس بی مورد تمام شد و همین یک مانع برای فعالیتم هم به همین راحتی از بین رفت."

 

رزا صحت: پیش از دهمین انتخابات ریاست جمهوری نام زندان به دهه شصت گره خورده بود. با این که پس از دهه خونین شصت در مقاطعی مثل 18 تیر نام زندان و زندانی در خانه‌ها بسیاری شنیده می‌شد و پس از آن نیز تا خرداد سال جاری روزی بدون نام یک زندانی در رسانه‌ای نمی گذشت، اما زندان هنوز بار همان ابهت و خوف دهه شصت را با خود داشت.

کسانی بودند که در این سال ها از هراس همان ناشناخته خونین فعالیت نمی کردند و عده ای دیگر فعالیتی اگر می کردند تلاشی بیش از فعالیت شان را معطوف به این می کردند مبادا پایشان به زندان باز شود.

 

اعتراض به کودتای انتخاباتی ریاست جمهوری اما همزمان که تاریخ این سرزمین را بعد از سی سال سکوت ورق می زد، بت بزرگ زندان را نیز شکست. حالا میلیون ها ایرانی در خیابان ها بودند که بسیاری از آنها در بهترین حالت در این سالها تنها شنونده اخبار فعالیت های سیاسی- اجتماعی بودند. آنها نه در قامت یک مبارز سیاسی که تنها به عنوان شهروندانی عاصی به خیابان‌ها آمده بودند، اما از همان اولین اعتراض با مرگ در میدان آزادی و پس از آن بازداشتگاه کهریزک دانستند این بازی اگر به مرگشان نیانجامد دست کم می تواند تا پشت دیوارهای زندان ادامه بیابد. این دانستن مانع از ادامه بازی نشد و از روزی که سوت بازی در 22خرداد نواخته شد تا 13 آبان که میدان هفتم تیر میدان نبرد شد، بازی همچنان ادامه دارد.

 

سیزده آبان از جهاتی متفاوت از روزهای دیگر اعتراض بود. این بار تن های بیشتری به ضرب باتوم و لگد گرفته شد و حجم بازداشت وسیع تر از همیشه بود. آن سوی میدان هم اینبار شعارهایی که فرزند خامنه ای را نشانه می رفت، از پسر به پدر رفت تا جایی که تصویر پدر لگد مال معترضان شود. بازداشت های 13 آبان اگرچه وسیع تر بود اما پس از بازداشت زندان دستور نهایت ملاطفت با زندانیان را گرفت. زندانبانانی که تا دیروز حتی دستور تجاوز به زندانی را هم گرفته بودند این بار ملزم به رعایت نهایت ادب شده بودند.

 

عسل یک فمنیست فعال است. او سالها در کمپین یک میلیون امضا و نیز در فعالیت های دانشجویی شرکت داشت، اما تا کنون دستگیر نشده بود. او 13 آبان در خیابان کریمخان دستگیر شد. می گوید: واقعا در این سال ها از زندان می‌ترسیدم. خیلی از دوستانم به زندان رفته اند، اما همیشه فکر می‌کردم خانواده‌ام خیلی اذیت می‌شوند و خودم هم تحمل فضای زندان را ندارم. 13 آبان چند بار از نیروی انتظامی و بسیجی ها کتک خوردم ولی فرار کردم، دفعه سوم که فرار کردم تعقیبم کردند و در نهایت دستگیر شدم. اگر می‌توانستم می‌گفتم ده بار دیگر کتکم بزنید ولی بازداشتم نکنید. در نهایت رفتیم بازداشتگاه وزرا که بارها درباره‌اش شنیده بودم و بعد هم زندان اوین. از لحظه ای که رفتیم وزرا همه ترسم ریخت. حتی اوین ترسناک نبود. خوشحالم که این ترس بی مورد تمام شد و همین یک مانع برای فعالیتم هم به همین راحتی از بین رفت.

 

هراس از زندان در جوانان تنها دامان زنان را نگرفته بود. سیامک روزنامه نگار 32 ساله ای است که روز 13 آبان بازداشت شد و یک هفته را در یک بازداشتگاه نیروی انتظامی و زندان اوین گذراند. او می‌گوید: هیچ وقت دلم نمی‌خواست بازداشت شوم. منظورم این نیست که کسانی که بازداشت می شوند دلشان می خواسته، اما همیشه این ترس را داشتم. خانواده ام در دهه شصت در زندان بود و از همه آن خاطرات بد چیزی که از کودکی مرا می‌ترساند شکستن غرور آدم توسط یک زندانبان یا بازجوی حقیر بود. این تجربه کوتاه به من نشان داد که کل مجموعه زندان حقیرتر از آن است که کسی را بترساند. البته این زندان متفاوت بود و در زندان سعی می کردند خوش رفتار باشند، اما آن ترس از بین رفته و دیگر فرقی نمی کند که دفعه بعد کدام زندان باشم یا چه رفتاری داشته باشند.

 

پیش از آخرین اعتراض خیابانی مردم در 13 آبان در روز قدس بود که مردم شعار "توپ، تانک، بسیجی/ دیگر اثر ندارد" را تبدیل به "توپ، تانک، تجاوز" کردند. بعد از ماه‌ها مانور دولت بر ایجاد رعب و وحشت و بعد از هفته ها خبرهای هولناک از زندان کهریزک، وقتی مردم باز به میدان آمدند، وقتی مادران با تصویر ندا و سهراب دست به پشت فرزند معترضشان می‌گویند: خون تو رنگین‌تر از دیگران نیست، وقتی زندان می‌تواند خانه نزدیک هر کدام‌مان باشد... یعنی دیوارها و سیم خاردارهای اوین و کهریزک را هم می شود چون تصویر پدر زیر پا کوبید.

منبع: شهرزادنیوز